تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت شانزدهم - منو یادت میاد؟
تنیس صورتی قسمت شانزدهم - منو یادت میاد؟
http://s6.picofile.com/file/8219319150/jeld.jpg

سلام... باشه باشه ببخشید...


میدونم این بار هزارمه که واسه دیر گذاشتن داستان معذرت خواهی می کنم...

ولی...ولی واقعا این درسا کلافم کرده...

امروز 3 تا امتحانِ یهوووویی داشتیم!!!

حالا بگذریم . نازنین جون چرا نیستی؟

از دستم ناراحتی؟ تورو خدا اگه کاری کردم

که باعث ناراحتیت شده ببخش...

بقیتون چرا نیستین؟؟؟

از شخصیتا فقط دو سه نفر میان کامنت می ذارن .

اصن نیاین... به من چه!! من که دارم رمانمو می نویسم!

حالا! کامنتای این پست هم کم دادم

برین داستانو بخونین حال کنید!

واسه قسمت کامنتا بالای 50 تا

ریوما : چـ ـ ـ... چــــی؟؟؟؟
نـانـاکو : من الان کجام؟ چیزی یادم نیست .
ریوما : این حتما یه شوخیه نه؟؟
نـانـاکو : چی؟
ریوما : هیچی...استراحت کن من میرم دکتر بیارم وضعیتتو چک کنه .
نـانـاکو : ممنون.
××از نگاه هاروکـا××
دستامو زیر سرم گذاشتم که یهو گوشیم زنگ خورد... "خانم رزاکی"
+الو... هاروکـا تویی؟؟ خوبی؟ کجایی؟
-ما الان تو بیمارستانیم .
خانم رزاکی : بیمارستان؟؟
-بعدا براتون توضیح میدم... زود خودتونو برسونید اینجا . بعد هم به دیوار تکیه دادم تازه چشمام گرم شده بود و داشت خوابم میبرد که یهو بچه ها رسیدن... خانم رزاکی ، اویشی ، مومو ، کایدو و خلاصه همه ی بچه ها اومده بودن . خانم رزاکی گفت چی شده؟؟
براش همه چیزو توضیح دادم . با عصبانیت گفت : چرا اینو زودتر بهم نگفتی؟؟ گفتم : نشد... ینی نتونستـ... مومو حرفمو قطع کرد و گفت : الان کجاست؟ ریوما از اتاق اومد بیرون . همه پاشدیم . بعد همه دوییدیم سمت ریوما . تزوکا گفت : چی شد؟؟؟ به هوش اومد؟
بعد ریوما به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست . دستاشو روی صورتش گذاشت و سرشو پایین گرفت . گفت : منو نمیشناسه . ایجی : چی میگی؟؟؟ ینی... ینـــ...
هاروکـا : ینی حافظشو از دست داده؟؟؟؟ نه... این امکان نداره . با تمام سرعت به سمت اتاق دوییدیم . باورم نمیشد . ینی نـانـاکو واقعا... نه ؛ این امکان نداشت . درو باز کردم . همه دور تختش جمع شدیم . اون با تعجب به همه ی ما نگاه می کرد . گفتم : نـانـاکو منو میشناسی؟؟؟ منـ...منـ ـ م... هاروکـ...هاروکـا . گفت : متاسفم اما من چیزی یادم نمیاد . بغض راه گلومو گرفت . دیگه نتونستم حرف بزنم . ایجی دستشو رو شونه هام گذاشت و آروم گفت : آروم باش...
موموشیرو حالش خیلی بد شده بود... از شدت عصبانیت یغه ی نـانـاکو رو گرفت و همین طور که داشت گریه می کرد گفت : تو نمی تونی.. نمی تونی این کارو با ما بکنی...
بچه ها گرفتنشو کشیدنش عقب...
××از نگاه فوجی××
 نـانـاکو شونش درد گرفت... چونه ی چپشو با دست راستش گرفت و آه می کشید . کمکش کردم دراز بکشه . بعد هم با بچه ها از اتاق بیرون رفتیم .
از در که اومدیم بیرون ریوما رو دیدیم . گفتم : چی شد؟؟ دکتر چی گفت؟
+گفت به خاطر ضربه ای که به سرش وارد شده... حافظشـ ـو به طور کلی از دست داده...
ایجی : ینی برای همیشه؟؟
ریوما : نه دکتر گفت اینکه حافظش برگرده... فقط دست خودشه . هیچ کس نمی تونه حافظشو برگردونه جز خودش .
ایجی با خنده ی مصنوعی به بقیه نگاه کرد و گفت : خوب این... این خوبه نه؟ این ینی اینکه می تونه خوب بشه .
ولی چهره هایی که میدید اصلا خوش حال نبودن و کاملا مایوس به نظر می رسیدن...
××از نگاه نـانـاکو××
کی بود؟ گفت ریومـ ـا؟؟؟ خدای من چرا هیچی به خاطر نمیارم؟؟؟ صدای پاهای زیادی که انگار داشتن میدوییدن ، نزدیک و نزدیک تر می شد تا اینکه یهو در اتاق با شدت باز شد و افراد زیادی اومدن تو . دختری که موهای بلندطلایی داشت گفت : نـانـاکو منو میشناسی؟؟؟ منـ...منـ ـ م... هاروکـ...هاروکـا .
گفتم : متاسفم اما من چیزی یادم نمیاد .
شروع کرد به گریه کردن...
پسری که کنارش بود دستشو رو شونه هاش گذاشت و گفت : آروم باش...
یکی شون خیلی عصبانی به نظر می رسید... بعد یهو که اصن نفهمیدم چی شد ، یغمو گرفت و شروع کرد به داد زدن : تو نمی تونی.. نمی تونی این کارو با ما بکنی...
کسایی که دورش بودن گرفتنشو کشیدنش عقب...درد باورنکردنی ای رو توی شونم احساس کردم . با دست راستم شونه چپمو گرفتم و آه می کشیدم. احساس کردم استخونام دارن خورد میشن. یه پسر قدبلند باموهای قهوه ای خیلی روشن دستشو رو شونم گذاشت و کمکم کرد تا دراز بکشم... یه چیزی خیلی عجیب بود . نسبت بهش حس عجیبی داشتم . انگار دستاش تمام وجودمو گرم می کرد . اون کی بود؟ همه از اتاق رفتن بیرون . پتورو روی سرم کشیدم . فکر کردم... من کیم؟؟ چرا اینجام؟ چه بلایی سرم اومده؟ بعد یهو... یهو . احساس کردم سرم داره سوت می کشه... با دستم سرمو گرفتم و با تمام قدرت فشارش دادم . اما بعد سر دردم یهو از بین رفت... اینا... اینا... ینی اینا خاطرات منن؟؟ تمام خاطراتم از جلوی چشمم رد می شد...
"نه ریوما!! راکتو اینطوری تو دستت بگیر... وای مومو ، دیگه از دست تو و کایدو دارم خشته میشم... سلام. بخشید خیلی خوب تنیس بازی می کنیا . من نـانـاکو ام . اسم تو چیه؟ +منم هاروکـا هستم...امروز قراره واسه ی تیم تنیس دخترا تست بگیریم...رانیسا اصلا مهم نیست که باختی! همه ی باختیم +آره ولی همتون با اختلاف 5 ست نباختین...ایجی : وای باورم نمیشه دوهفته دیگه مسابقات شروع میشه...نـانـاکو نظرت درباره تیم تنیس دختران چیه؟ +وااای خانم رزاکی عالیه... ____نـانـاکو... من... من دوست دارم . +منم همین طور فوجی____
احساس کردم صورتم گرم شده... نه... انگار خیس شده بود . بعد از اون اتفاق بعد از اون گلوله... سِرمو از دستم کشیدم... سعی کردم از روی تخت بلند شم اما افتادم زمین . همه نیرمو جمع کردم... با تمام توان دوییدم . درو باز کردم و تو راهرو همین طور دوییدم... ریوما رو دیدم که روی صندلی نشسته بود... همه رو دیدم... هاروکـا ، تزوکا ، تاکا ، مومو ، اینویی ، خانم رزاکی ، آکتسو و... همه رو داشتم میدیدم... با تمام قدرت دوییدم . ریوما از جاش بلند شد . با حیرت بهم نگاه می کرد . دوییدم و بغلش کردم... باورش نمی شد . گفت : نـا...نـانـاکـ...
همین طور گریه می کردم... گفتم : ریوما... ریوما . محکم تو بغلم فشارش میدادم. از خوش حالی بغضش ترکید . هاروکـا از پشت بغلم کرد... گفت : نـانـاکو...نـانـاکو... بگو که منو میشناسی... خواهش می کنم .
برگشتم سمتشو و بغلش کردم و گفتم : مگه میشه بهترین دوستمو نشناسم . هردومون باهم گریه می کردیم . درحالی که هاروکـا رو بغل کرده بودم ؛ چهره ی فوجی رو میدیدم که داشت گریه می کرد و می خندید... خندیدم و چشمامو محکم بستم... واقعا خوش حال بودم .
××از نگاه ریوما××
باورم نمی شه... ینی معجزه شده؟؟
به نـانـاکو کمک تا به اتاق بره و روی تخت بخوابه . روی سرش دست کشیدم و گفتم : واقعا خوش حالم... خوش حالم که سالمی... خوش حالم که پیشم برگشتی...
+مطمئن باش که دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم... آآ... راستی! ریوما می خوام یه چیزی بهت بگم... فقط...
جدا داشتم نگران میشدم... گفتم : فقط چی؟ چیزی شده؟
گفت : نه فقط... فقط... راستش از موقعی که به هوش اومدم نتونستم دست چپمو حرکت بدم... ینی اصلا... اصلا انگار احساسش هم نمی کنم .
یکم نگران شده بودم... گفتم : حتما چیز مهمی نیست! من فردا با دکتر صحبت می کنم... فعلا استراحت کن . برم به بچه ها بگم دیگه کم کم برن... کاری داشتی صدام کن .
نـانـاکو : باشه! برو..................................................................................
..........................................................................................................
.............................................................................................ادامه دارد

[ دوشنبه 4 آبان 1394 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30