تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت هفدهم - خداحافظ تنیس برای همیشه...
تنیس صورتی قسمت هفدهم - خداحافظ تنیس برای همیشه...
http://s3.picofile.com/file/8220059700/2015_10_30_19_54_49_3.jpg

سلام بچه ها .

این قسمتو خیلـــــــی طولانی گذاشتم!!

نازنین جون تا نیای وبو جوابمو ندی قسمت بعد رو نمی ذارم

واسه قسمت بعد = 80 تا کامنت


××از نگاه ریوما××

در اتاقو بستم... با نگرانی توی راهرو ، راه می رفتم . با چیزی که نـانـاکو گفت ، همه ی خاطرات تلخ اون روز دوباره برام زنده شد... به سمت اتاق همراهان بیمارا رفتم و روی تخت دراز کشیدم . سعی کردم ذهنمو خالی کنم و با خیال راحت بخوابم .

فردا صبح

نور آفتابی که از لابه لای پرده بیرون زده بود ، توی چشمم می خورد... بیدار شدم و خمیازه کشیدم. دستامو به سمت جلو بردم و خودمو کشیدم... آآآآآ . سوییشرت مشکی رنگمو پوشیدم و کلاهمو سرم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم  ساعت تقریبا 10 صبح بود . به سمت اتاق دکتر رفتم . درو زدم و وارد شدم .

××از نگاه نـانـاکو××

دور و بر ساعت 10 این طورا بود . پرستار وارد اتاق شد . میز صبحانه رو روی میز تاشوی تخت گذاشت . ازم پرسید : دستت چطوره؟
گفتم : ممنون بهتره!
+کاری داشته صدام کن!  - باشه ممنون!

با اینکه صبحانه ی ساده ای بود ، ولی با اشتها شروع به خوردن کردم... لای نونـ ـو با چاقو باز کردم و توش کره مالیدم . بعدشم شروع به خوردن کردم... به ساعت نگاه کردم .  ___10/30___ صدای پایی رو میشنیدم که نزدیک و نزدیک تر میشد .
- ریوما ! کی بیدار شدی؟
با لبخند مصنوعی ای گفت : خیلی وقته... بهتری؟ (بعدش روی صندلی کنار تخت نشست)
- آره خیلی حالم خوبه . با دکتر صحبت کردی؟
+ اوووم... آره . راستش...
- چی شده؟ دکتر چی گفت؟؟
- چیز خواسی نگفت .
از روی صندلی بلند شد . خواست بره ولی دستشو گرفتم . برگشت بهم نگاه کرد . بهش گفتم : ریوما بهم بگو . چی شد؟؟
+ دکتر گفت... آآآآممم... گفت ممکنه هیچ وقت نتونی دست چپتو حرکت بدی .
صدای تپش قلبمو میشنیدم . لبخند مسخره ای زدم و گفتم : این... این... جدی نمی گی؟؟
سرشو پایین انداخت . اشکام از چشمام پایین میومدن و صورتمو خیس می کردن . بهش گفتم : ریوما تو خوب میدونی که من با دست چپ تنیس بازی می کنم... پس... پس...
+ متاسفم...
باورم نمی شد . ینی چی؟ ینی من هیچ وقت دیگه نمی تونستم تنیس بازی کنم؟؟ دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم...
+ گوش نـانـاکو... حالا که اتفاقی نیفتا... حرفشو قطع کردم و همین طور که بغض گلومو گرفته بود گفتم : تو درک نمی کنی...
بعدشم صدای پاهاشو که انگار روی زمین کشیده میشدن شنیدم که داشت از اتاق بیرون میرفت . درو بست . با همه ی توانم گریه کردم...فقط گریه می کردم .

××از نگاه ریوما××

نمی تونستم دیدن گریه هاشو تحمل کنم... از اتاق بیرون اومدم . صدای گریه هاشو میشندم . روی صندلی نشستم . واقعا هیچ کاری از دستم بر نمیومد . سرمو به دیوار تکیه دادم و خوابیدم .
واااایی... چشمامو آروم باز کردم . ساعت 7 بود؟؟؟؟؟ ینی چی؟ ینی من 7 ساعت خوابیدم؟؟ نه این امکان نداره! با خودم گفتم شاید بهتر باشه یه سر به نـانـاکو بزنم . درو باز کردم . روی تخت نشسته بود و به سمت پنجره نگاه می کرد . با صدای لولای در متوجه من شد . گفت : سلام . گفتم : چطوری؟
روی صندلی کنار تخت نشستم . بی مقدمه بهم گفت : ریوما می تونی برام یه کاری کنی؟ منم گفتم : آره هرچی باشه .
با خودم فک کردم که حتما با این مسئله کنار اومده . گفت : میشه بری خونه و راکت تنیسمو برام بیاری؟
با تعجب گفتم : راکت تنیس؟؟ می خوای چی کـ... حرفمو قطع کرد و گفت : اگه میشه نپرس . منم گفتم : باشه . از در بیمارستان بیرون اومدم . سوار یکی از این ماشینای رهگذر شدم و به سمت خونه رفتم . زنگ زدم . در باز شد . رفتم تو خونه . مامان پرید بقلم و محکم بوسم کرد . بعدش با نگرانی گفت : نـانـاکو چطوره؟ با تعجب پرسیدم : شما از کجا فهمیدی؟ یه چَک محکم زد تو گوشم . گفتم : آآآآآآییی... چرا میزنی مامان؟ گفت : چرا به ما خبر ندادی؟؟ حتما باید هاروکـا زنگ میزد گفت؟؟؟؟ گفتم : آخه نخواستم ناراحتتون کنم . اخم روی صورتش تبدیل به لبخند شد و دوباره بقلم کرد .
+ همینه دیگه ... آقا رو از بچگی لوس تربیت کردی . گفتم : سلام . بابا گفت : چرا تو این چن روز چیزی به ما نگفتی؟؟ دستشو بلند کرد تا یه چک بزنه تو صورتم که گفتم : ببخشید . غلط کردم...
آروم دستشو پایین آورد . مامان گفت : چرا اومدی خونه؟ گفتم : نـانـاکو ازم خواسته تا چیزی براش ببرم . گفت : باشه! فقط قبل از رفتن صبر کن تا سوشی هایی که آماده کردمو برات تو ظرف بذارم . رفتم سمت اتاقش . راکتو برداشتم . مامان پلاستیک بزرگی رو تو دستم داد و گفت : بیا اینم سوشی . گفتم : تو بیمارستان غذا بهمون میدن . گفت : همین دیگه لاغر شدی... اینارو ببر بخور یکم جون بگیری . گونشو بوسیدم و خداحافظی کردم . از خونه بیرون اومدم . به بیمارستان که رسیدم رفتم سمت اتاق نـانـاکو... درو باز کردم . پرستار توی اتاق بود و گفت : شــــی... تازه مُسکنـ ـشو طزریق کردم . راکتو کنار تخت گذاشتم . پیشونیشو بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم .

××از نگاه نـانـاکو××

به ساعت بزرگ روی دیوار که روبروی تخت نصب شده بود نگاه کردم . ___6/30___ کنار تختمو نگاه کردم . راکتم اونجا بود . دستمو روش کشیدم و لبخندی از روی رضایت زدم ...

××از نگاه ریوما××

ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدم . معدم خیلی درد می کرد . گشنم بود . یاد سوشیـ ـای مامان افتادم! در یخچال کوچیک توی اتاقـ ـو باز کردم و ظرف سوشی رو بیرون آوردم . دو-سه تا خوردم . بعدشم چن تا توی یه بشقاب چیدم و از اتاق بیرون رفتم ...
در زدم . دیدم کسی جواب نمیده . با خودم گفتم حتما نـانـاکو هنوز خوابه . وارد اتاق شدم . ظرف سوشی رو روی میز گذاشتم . دستمو روی شونه نـانـاکو که زیر پتو رفته بود گذاشتم . تکونش دادم و آروم گفتم : نـانـاکو... نـانـاکوی تنبل... پاشو دیگه ظهر شد ... خیلی خوب پا نمیشی نه؟ پس من پتو رو از روت کنار میزنم تا مجبور شی پاشی! پتو کنار زدم . چی؟ هـِه... اما... اینا که فقط مُتکا ان . ینی چی؟ نـانـاکو کجا رفته؟ پیش پرستار  بخش رفتم . پرسیدم : شما بیماری رو ندیدین که از این جا رد بشه؟ دختری با چشمای آبی و موهای قهوه ای . قدشم تقریبا مثل خودمه . گفت : متاسفم من تازه سر شیفتم اومدم . پرستار قبلی تقریبا نیم ساعت پیش شیفتش تموم شد . دیگه جدا داشتم دیونه میشدم . دوییدم تا پیداش کنم ...

××از نگاه فوجی××

لباسامو پوشیدم . سعی کردم بدون اینکه رامونا منو ببینه از در خونه بیرون برم . میدونستم اگه منو ببینه حتما ازم میپرسه دارم کجا میرم و اون وقت کل ماجرای نـانـاکو رو میفهمه . به هر زحمتی بود از خونه خارج شدم . ماشینمو روشن کردم و به سمت بیمارستان رفتم...
ماشینو توی پارکینگ بیمارستان پارک کردم و وارد بیمارستان شدم . رفتم سمت بوفه تا برای نـانـاکو کمپوت آناناس که خیلی دوس داره بخرم . ریوما رو دیدم که داشت می دویید سمت بوفه . تا منو دید قدماشو آروم کرد . گفتم : سلام! چی شده؟ چرا انقد می دوییدی؟؟ گفت : نمی دونم نـانـاکو کجاست . گفتم : ینی چی؟؟ گفت : نمی دونم از صبح توی اتاقش نبودم . منم دارم همه ی بیمارستانو دنبالش می گردم . گفتم : آخرین بار کی دیدیش؟؟ گفت : گفت : دیشب . ازم خواست برم خونه براش راکت تنیسشو بیارم . گفتم : باشه تو بگرد منم می گردم . دوییدم سمت اتاقش . درو باز کردم . همه ی اتاقو گشتم اما اثری از راکت نبود . به سمت "اطلاعات" بخش رفتم . پرسیدم : ببخشید این بیمارستان زمین تنیس هم داره؟ گفت : این بیمارستان بهترین بیمارستان کشور به شمار میاد و زمین تنیس ، فوتبال ، بسکتبال و...
تو دلم گفتم : مگه اینجا ورزشگاهه؟؟؟؟ بعدشم حرفشو قطع کردمو گفتم : میشه بپرسم زمین تنیس کجاست؟ گفت : پشت بیمارستان . توی حیاط پشتی . گفتم ممنون و با تمام سرعت دوییدم . به سالن بزرگی رسیدم . روی سر درش نوشته شده بود : سالن تنیس . درو باز کردم و وارد شدم . نفس عمیقی از روی رضایت کشیدم و قدم هامو آهسته تر کردم . نـانـاکو رو دیدم که روی نیمکت کنار زمین خوابش برده بود و دست راستش هم همون طور که راکت توش بود ، از روی نیمکت آویزون بود . دست چپشم که به گردنش آویزون بود . خیالم راحت شد . بقلش کردم و به سمت بیمارستان رفتم . به اتاقش که رفتم ، ریوما هم رسیده بود اونجا . نفس عمیقی کشید و گفت : کجا پیداش کردی؟؟ حالش بد شده؟ گفتم : نه! فقط خوابش برده . توی سالن تنیس بود . حتما رفته بود انجا تا یکم تنیس بازی کنه .
ریوما در اتاقو باز کرد . نـانـاکو رو روی تخت گذاشتم . داشتم از اتاق خارج میشده که یهو... چی؟؟ این چیه؟؟؟ این چیه رو دستم؟؟؟؟ خوووون؟؟؟ نه این امکان نداره . به سمت تخت برگشتم و با شتاپ رفتم کنارش . ریوما با تعجب گفت : چی شده؟؟ نـانـاکو به پهلو خوابوندم و...
ریوما : چی؟؟؟ خون؟؟ از زخمش داره خون میاد . بهش گفتم : برو سریع پرستارو بیار اینجا... بدو
................................................................................................................................
....................................................................................................................ادامه دارد

[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30