تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت هجدهم (پایان فصل اول) - شروع دوباره
تنیس صورتی قسمت هجدهم (پایان فصل اول) - شروع دوباره
http://s6.picofile.com/file/8221851242/1_2.jpg

سلام!

خوبین؟ شرمنده...

نمی دونم چرا همش دیر میشه!!!

فصل اول بالاخره تموم شد...

از همه ی بچه ها ممنونم.

فصل دو آمادس .

به زودی براتون می ذارم!

شخصیت های رمان اعلام حضور کنن لطفا .

نازنین کجایی پس؟

برای شروع فصل دو کامنتای این پست بالای 100 تا


+ حالش چطوره؟
من قبلا هم به شما تاکید کرده بودم که اون نباید خیلی به خودش فشار بیاره...اون وقت شما اجازه دادین اون تنیس بازی کنه؟ هیچ می دونید خواهرتون چقدر خون از دست داده؟؟ می دونید جونش در خطر بود؟؟
ریوما : متاسفم... سعی می کنم از این به بعد بیشتر حواسم بهش باشه .

××از نگاه ریوما××

در زدم... صدایی نیومد . به آرومی لایه ی درو باز کردم و وارد اتاق شدم . با حالت ناراحت کننده روی تخت نشسته بود و از پنجره بیرونو نگاه می کرد . رفتم و کنارش نشستم . بهش گفتم : دستت چطوره؟
+مشکلی نیست .
یادم نمیاد این طور خشک باهام حرف زده باشی . گوش کن نـانـاکو... تو باید این مسئله رو قبول کنی...
بعد یهو به طرفم برگشت... تازه فهمیدم داشت گریه می کرد. اشک هاش گونه هاشو کاملا خیس کرده بودن . با حالت فریاد زنان گفت : چیرو؟ چیرو باید قبول کنم؟؟؟؟ این که دیگه هیچ وقت نمی تونم تنیس بازی کنم؟؟؟؟؟؟ چطور می تونی همچین چیزی رو ازم بخوای؟ گفتم : منظور من این نبـ... + خودم فهمیدم منظورت چی بود... برو بیرون... گفتم : اما... ولی یهو حرفمو قطع کرد و با گریه فریاد زد : برو بیرون... برو...
از اتاق اومدم بیرون . صدای گریه هاشو میشنیدم که هردفه بلندتر و بلندتر میشد . تحمل نکردم... از در بیمارستان رفتم بیرون . روی سکوی توی حیاط نشستم . با خودم گفتم حالا باید چیکار کنم؟؟ بعد یادم اومد... تلفنمو برداشتم . شماره ی تزوکا رو گرفتم .
+ریوما؟
-سلام تزوکا... می تونم ببینمت؟
تزوکا : حتما . کجا؟
-آدرس بیمارستانو برات میفرستم .
تزوکا : بسیار خوب .

...

تزوکا : که اینطور... حالا چرا از من کمک می خوای...
گفتم : آخه تو هرموقع مشکلی داشتم کمکم کردی...
تزوکا : بسیار خوب . می خوام باهاش حرف بزنم.
-ولی فک نکنم با حرف زدن درست بشه.
تزوکا : تلاشمو می کنم .

...

××از نگاه نـانـاکو××

چقد این زندگی کسل کنندس . صدای درو شنیدم... چیزی نگفتم . حتما دوباره ریوما بود. اما یهو... آره انگار صدای تزوکا بود . گفت : می تونم بیام تو .
دلم لرزید . تزوکا؟ چرا تزوکا؟ حتما ریوما ازش خواسته تا با من حرف بزنه . بازم جواب ندادم . آروم وارد اتاق شد . کنار تخت روی صندلی نشست .
+بهتری؟
جوابی ندادم... گفت : هوووم... انگار نمی خوای باهام حرف بزنی... از روی صندلی بلند شد و به سمت در اتاق رفت . درو باز کرد . اما یهو... یه چیزی به طرفم پرت کرد. با دستم گرفتمش . چی؟ توپ تنیس؟ گفت : فردا 3 بعد از ظهر و بدون این که حرف دیگه ای بزنه از اتاق بیرون رفت . چرا این اینکارو کرد؟ این ینی می خواد با من بازی کنه؟ اونم تو این شرایط؟؟ مسخرس...

روز بعد

از پزشکم اجازه گرفتم تا چن ساعت از بیمارستان بیرون برم . تقریبا ساعت 2 و نیم بود که از در بیمارستان اومدم بیرون . دست چپم به گردم آویزون بود . سوار ماشینای رهگذر شدم و راکتو رو پام گذاشتم . تقریبا به رسیدم . زمین تنیس زیر پل . معمولا مسابقات بیرون از باشگاه اینجا انجام میشد . داخل که رفتم ، از تعجب خشکم زد . توی قسمت تماشاکننده ها... چی؟ باورم نمیشد . همه بودن . همه... خانم رزاکی . اویشی ، موموشیرو ، کایدو ، اینویی ، تاکا ، ایجی ، هاروکـا ، ریما ، رانیسا ، ریونا ، ریوسا ، کریستال ، میوسا ، میساکی ، آیکا ، ساکورا ، کیمیتا ، امیلی ، سانایی ، رامونا و همه و همه و همه بودن... یه لحظه احساس کردم دارم خواب میبینم . خیلی وقت بود که دوباره اینطور دور هم جمع نشده بودیم . بغضم گرفت . ریوما و فوجی رو دیدم که کنار زمین بودن . تزوکا هم توی زمین منتظرم بود . وارد زمین شدم . آویز دستمو باز کردم و کنار زمین انداختم . راکتمو با دست راست گرفتم . خانم رزاکی روی صندلی داور نشست .
+یک بازی یک ست . تزوکا سرو می زنه .
نفس عمیقی از ته دلم کشیدم .
+اوت 15 - 0 به نفع تزوکا .
سعی کردم قدرتمو جمع کنم و ذهمنو متمرکز کنم . این بار ضربه رو با قدرت بیشتری زد . چه ضربه ی قوی ای... نمی تونم نگهش دارم . یهو راکت از دستم پرت شد .
+ 30 - 0 به نفع تزوکا .
واقعا ضربه ی قدرتمندی بود . خم شدم و راکتمو برداشتم .

××از نگاه ریوما××

فوجی... پشت نـانـاکو رو ببین . اون اون... خونه؟؟؟ باید جلوشو بگیرم... خواستم برم که یهو فوجی دستمو گرفت و کشید . گفت : اون باید مسابقشو تموم کنه...
...

××از نگاه نـانـاکو××

+ 45 - 0 به نفع تزوکا .
دیگه نتونستم تحمل کنم . با تمام قدرت وایسادم و منتظر ضربه ی تزوکا شدم . توپـ ـو زد... بهش نگاه کردم .

××از نگاه ریوما××

فوجی به نظرت من کار اشتباهی کردم؟
فوجی : نه . چرا اینطوری فکر می کنی؟ -خودمم نمی دونم . این ضربه ی آخره... اگه نـانـاکو نتونه اونو جواب بده ، بازی به نفع تزوکا میشه... تازه... وضعیت زخمش هم اصلا خوب نیست .
فوجی : اما نگاه کن .
- چی؟؟؟ چطور این اتفاق افتاد؟؟
نـانـاکو در آخرین لحظه که توپ نزدیکش می شد ، راکتو به طرف دست چپ پرتاپ کرد و ضربه رو جواب داد...

××از نگاه نـانـاکو××

راکتو ول کردم . همین طور به دست چپ خیره شدم . نفس نفس میزدم... اما چشمام سیاهی رفت...

××از نگاه ریوما××

با تمام سرعتم دوییدم... چرا یهو از حال رفت؟؟؟؟ قبل از اینکه زمین بیفته رفتم پشتش و گرفتمش... داد زدم :
نـانـاکو... نـانـاکو... حالت خوبه؟؟؟ نـانـاکو... با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفت : خوبم... و با لبخندش به من فهموند که همه چی عالیه... همه ی بچه نـانـاکو رو تشویق می کردن... کارش عالی بود... من بهش افنتخار می کنم.

[ یکشنبه 17 آبان 1394 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30