تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیستم - مسابقه
تنیس صورتی قسمت بیستم - مسابقه
http://s6.picofile.com/file/8223685234/Haruhino_Misaki_full_1004236_2_3_4.jpg

اینم قسمت بیست...

دیر شد میدونم... کمم هست . این درسا خیلی خیلی داره سنگین میشه .

بپر ادامه...

واسه قسمت بعد کامنتای این پست بالای 100 تا


(کامنتای تکراری زیاده... لطفا کامنت تکراری بالای 5 تا ندین)


سانایی : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ واقعا این زنگ خیلی کسل کننده بود...
نـانـاکو : چرا؟؟؟ ینی انقد از فیزیک بدت میاد؟؟؟
سانایی : اوهوم...
هاروکـا : این سانایی آدم بشو نیست... یه ماه از اول سال گذشته و اون هر روز و هرزنگ از اول سال تا حالا گفته که این زنگ چقد کسل کننده بود... آآآآه واقعا ما از دست تو باید چیکار کنیم؟؟
کریستال : دلتون بسوزه ما که با دبیر ریاضی معارفه داشتیم!!!
هاروکـا : معارفه؟؟؟ چرا معارفه؟؟
کریستال : چون دبیر ریاضی عوض شده .
هاروکـا : جدا؟؟؟ خوش به حالتون... این دبیر فیزیکه نیومده تو کلاس درسو شروع می کنه . راستی نـانـا...
نـانـاکو : نـانـا؟؟؟؟؟؟؟ نکنه مرض ریوسا به توهم سرایت کرده؟؟؟؟
هاروکـا : اوهوم!!!! حالا گوش بده . بیا بریم حیاط .
سانایی : هوا سرده...
همگی باهم : هوا سرده؟؟؟؟؟؟؟؟
نـانـاکو : عزیزم پاییز تازه شروع شده!!!!
سانایی : به هرحال...
کریستال : بیا سویی شرت منو بپوش . بیاین بریم .

...

دینگ دینگ

...

ریوسا : این زنگم که تا ما برسیم به حیاط خورده... اَه...
☄ دانش آموزان دختر پایه های اول تا سوم لطفا در حیاط به صف بشن

رامونا : خدا میدونه دوباره چیکارمون دارن...
هاروکـا : آره رامو را میگه... معلوم نیست چیکار کردیم که دوباره کارمون دارن...
رامونا : میشه منو مث آدمی راد صدا کنی؟؟
هاروکـا : نه!!!

...

××از نگاه نـانـاکو××

رفتیم سر صف . خانم پارک شروع به حرف زدن کرد :
بچه ها مدرسه تصمیم گرفته یه مسابقه ترتیب بده .
تو دلم گفتم : مسابقه؟؟؟ تازه یه ماه از اول سال گذشته و مدرسه می خواد مسابقه بذاره؟؟؟
خانم پارک ادامه داد : این مسابقه ، یه مسابقه ی آشپزیه که توسط سایر دانش آموزا رای گیری میشه .
هاروکـا : سایر دانش آموزا؟؟؟؟؟؟؟ ینی پسرا؟؟؟
ریوسا : یـــــــِـــسسسسسسسسس!!!
مسابقه از فردا شروع میشه و تا آخر هفته ادامه داره . شرکت در این مسابقه برای همه اجباره .
کریستال دست مشت شدش رو روی اون کف دستش کوبوند و گفت : خوب می دونم همه ی این آتیشا از زیر سر کی بلند میشه . همش کار این دبیر حرفس .
نـانـاکو : راس میگه..! ولی باید خوش بگذره!!!!!
هاروکـا : ولی بعید می دونم ما بتونم شرکت کنیم .
همه ما با هم : چرا؟؟؟؟؟؟؟
هاروکـا : چون مسابقات بین باشگاهی تنیس از هفته ی دیگه شروع میشه .
گفتم : خوب چه ربطی داره؟؟؟
هاروکـا : خوب باهوش... وقتی مسابقات از هفته ی دیگه شروع میشه ، ینی این هفته برامون تمرین بیشتر میذارن.
ریوسا : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه... من دلم می خواد تو این مسابقه شرکت کنم .
گفتم : ولی من مطمئنم ما می تونیم!!

روز بعد در نمایشگاه


موموشیرو : وااااااااااااااااااااااااااااای اینجارو ببین . چقد غذا!!!!!!!! دلم می خواد از همشون بخورم...
کایدو : شکمو....
مومو : تو الان با کی بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کایدو : با تو بودم نکنه می خوای منو عصبانی کنی؟؟
مومو : می کشمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
رو به هاروکـا گفتم : انگار اینا هیچ وقت بزرگ نمیشن!!! مثلا الان سال سومن...
هاروکـا : آره!!! وااااااااااای اون سوشیه؟؟؟ چطور وقت کردی درست کنی؟؟
گفتم : به آسونی!!!
هاروکـا : من دیروز از تمرین برگشتم خونه بدنم کاملا بی حس بود . تازه تو دستت کاملا خوب نشده...
گفتم : مهم اینه که می تونم تکونش بدم!
هاروکـا : ولی دکتر گفـ... حرفشو قطع کردمو گفتم : دکتر واسه خودش گفت!! حالا هم برو سر غرفت وایسا .
هاروکـا : ای کله شق . باشه رفتم!!!
درد خفیفی رو تو دستم احساس می کردم . شاید باید به حرف دکتر گوش میدادم . سعی کردم با سرگرم کردن خودم دردو از بین ببرم .

...

کیرارا : خدا کنه ساسُکه سر غرفه ی ما نیاد .
مینامی : چرا؟
کیرارا : مگه تو ساسُکه رو نمیشناسی؟؟؟
مینامی : نه.
کیرارا : میگن قد و هیکل خیلی بزرگی داره... آدم ترسناکیه . نباید خیلی بهش نزدیک شد . زورشم زیاده .
مینامی : جدی میگی؟؟؟ حالا اینارو از کجا میدونی؟ تو فقط یه سال اولی ای...
کیرارا : همه اینو می دونن...

...

هرچی میگذشت درد دستم بدتر و بدتر میشد . یگه تقریبا داشت غیرقابل تحمل میشد . از دور چن نفرو دیدم که داشتن سمت غرفم میومدن . یکیشون قد و هیکل خیلی بزرگی داشت . دلم لرزید! اومدن نزدیک . یکی شون گفت : می خوایم از اینا تست کنیم . چن تا سوشی کشیدم و تو بشقاب یه بار مصرف گذاشتم . دستمو بردم جلو تا بدم بهشون که یهو... درد غیرقابل تحملی رو توی کتفم احساس کردم . استخونم از داخل می سوخت . طوری که کنترل دستمو از دست دادم . ظرف از دستم ول شد و غذا روی لباس اون پسر ریخت . خواستم بگم معذرت می خوام که...

××از نگاه ریوما××

ایجی ابروهاشو بالا انداختو با خنده ی موزیانه ای گفت : ریوما نمی خوای سر غرفه ی هاروکـا بریم؟؟؟؟!!!
موموشیرو : اِ بچرو اذیت نکن . من که میگم بیاین بریم غرفه ی نـانـاکو ؛ شنیدم کلی غذاهای خوش مزه درست کرده!!!

...

داشتیم نزدیک غرفه ی نـانـاکو میشدیم که موموشیرو یهو گفت : بچه ها اونجارو نگاه کنید... اون ساسُکه نیست؟؟؟ پرسیدم : ساسُکه؟؟ ایجی گفت : آره دیگه... اون پسر قلدریه... هیچ کس جرات نمی کنه بهش نزدیک بشه . به سمت غرفه ی نـانـاکو نگاه کردم . دیدم داره میره اونجا . اولش یکم نگران شدم . ولی بعد دیدم که نـانـاکو داشت غذا توی بشقاب براشون میذاشت . دستشو جلو برد که یهو... ینی چی شد؟؟؟ چرا یهو ظرف از دستش ول شد؟؟؟ همه ی غذاها روی لباس اون پسره که ظاهرا اسمش ساسُکه بود ریخت . نـانـاکو رو از یقش گرفت و بلند کرد... بعدشم پرتش کرد زمین... با همه ی قدرتم به سمتش دوییدم . پیش نـانـاکو نشستمو گفتم : خوبی؟؟؟؟ چیزیت که نشد؟؟؟ گفت : نگران نباش چیزیم نشد . موموشیرو جلوی ساسُکه وایساد و گفت : معلوم هست داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟

...

××از نگاه نـانـاکو××

ریوما : چه اتفاقی افتاده؟؟؟
+ هیچی مشکل خاصی نیست . فقط ظاهرا خواهرتون بر خلاف دستور پزشک خیلی از دستشون کار کشیدن . دکتر گفته بود که تا یه مدت اصلا نباید از دستشون استفاده کنن.
پس مشکلی نیست . ممنون...
بعد از اینکه پرستار رفت ، دستامو بالا بردم و دوتا انگشتای دستامو به صورت هفت در آوردم و بعد خمشون کردمو گفتم : نباید از دستشون استفاده کنن...
هاروکـا : خوب راس میگه دیگه... خیلی کله شقی نـانـا... باید به حرف دکترت گوش میدادی...
نـانـاکو : بیا... تو یکی دیگه نمی خواد منو نصیحت کنی.
تو راه برگشت سوار تاکسی بودیم . رو به موموشیرو کردمو گفتم : ممنون... تو به خاطر من کتک خوردی...
دستشو پشت سرش برد و سرشو خاروند و گفت : نبابا کار خاصی نکردم که!!!!

[ پنجشنبه 28 آبان 1394 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30