تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیست و سه - خاطـرات گذشته
تنیس صورتی قسمت بیست و سه - خاطـرات گذشته
http://s3.picofile.com/file/8227674968/19_2.jpg

سلام خوبید؟؟؟؟

ینی این قسمتو انقد زیـــــــــــــــــاد گذاشتم که برین حال کنید!!!

البته کامنتاش هم باید تحمل کنید!!!

لطفا توی کامنتا درباره ی جلد هرقسمت هم نظر بدید!

خوب دیگه بپرین ادامه...

واسه قسمت بعد کامنتای این پست بالای 100 تا


××از نگـاه نـانـاکو××

حوصلم سر رفته . دلم می خواد تنیس بازی کنم . آهـــــا !!! فهمیدم!!!
ریوما...ریوما...ریوما پاشو . بیا با هم تنیس بازی کنیم...
+ اَه ولم کن...
- ریوما خواهرتو اذیت نکن . پاشو ظهر شد .
ریوما : آآآآآآآه...
از روی تختش بلند شد . کلاهشو روی سرش گذاشت و راکتشو گرفت دستش . خوش حال شدم!! سریع دوییدم تو اتاقمو راکتمو برداشتم . بعدش رفتیم توی زمین تنیس حیاط خونمون . بابا اومد و کنار زمین وایساد ؛ بعدشم شروع کرد به گزارش دادن :
بله فینال بازی های تنیس بین نـانـاکو 7 ساله و ریوما 7 سالـ ـس . این بازی همه چیزو مشخص می کنه . ریوما از سمت چپ زمین سِرو میزنه...
خیلی خنده داره! پدر گزارش میده و منو ریوما بازی می کنیم . هردومون بازی خوبی داریم . نمی دونم امروز کودوممون برنده میشه . واقعا که خیلی این بازیا بین منو ریوما خوش میگذره .
--- 3  - 2 به نفع نـانـاکو ---
ریوما گفت : هنوز تموم نشده! و به بازی ادامه داد...

...

مادر...مادر!!! ببین و توی امتحان ورودیه مدرسه ی سیگاکو قبول شدم!
+ آفرین دخترم! حالا میخوای یه چیز جالب بشنوی؟... داداشتم توی آزمون ورودی سیگاکو قبول شده!
خیلی خوش حال شدم . گفتم : آخخخخخ جون!!! حالا منو ریوما توی یه مدرسه ایم . هووووورررررررا !!! ریوما زیر لب گفت : آآآآه... واقعا عالی شد...

...

حوصلم سر رفته بود . راکتمو برداشتم و به سمت زمین تنیس نزدیک خونمون راه افتادم . کنار زمین وایسادم . پسری که توی زمین بود گفت : می خوای تنیس بازی کنی؟ گفتم : آره...ولی انگار حریف ندارم . جواب داد : خوب مقابل من بازی کن . ساک راکتمو روی نیمکت گذاشتم و یه راکت از توش برداشتم . توی زمین وایسادم . گفت : تو سِرو بزن . گفتم : باشه!!! سِرو زدم . ولی... اصلا نفهمیدم چی شد! چطور انقدر سریع توپو برگشت داد؟؟؟ نفس عمیقی کشیدم و به سمت توپ دوییدم . ضربه ی قدرتمندی بود ولی اونو برگشت زدم . گفت : wooow !!! واقعا تنیس خوبی داری.......یکم گذشت . بازی بین ما 3 - 3 برابر بود . ضربه ی قدرتمندی زد . خواستم برگشت بزنم که... آآآآخ... با سر خوردم زمین . دویید سمتم . گفت : حالت خوبه؟؟ نگاه کن . از دستت داره خون میاد . گفتم : چیزی نیست . یه خراش کوچیکه . اووه نه... راکتم . راکتم شکست . گفت : راکت مهم نیست. مطمئنی حالت خوبه؟ گفتم : آره ممنون . کمکم کرد از روی زمین بلند شدم . ساک راکتمو برداشتم . گفت : دیر وقته . هوا تاریکه . می خوای تا خونه همراهت بیام؟ گفتم : نه ممنون! خودم می تونم برم . گفت : بسیار خوب! از بازی با شما لذت بردم . اسم من فوجی سیوسوکـه ـس . سال دوم تیم سیگاکو . گفتم : منم نـانـاکو هستم . ممنون باهام بازی کردین... گفت : یه لحظه صبر کن . گردن بندشو باز کرد . گفت : بیا . اینو به عنوان یادگاری از من قبول کن...

...

ببخشید... خیلی خوب بازی میکنیا ! من
نـانـاکو ام ؛ راستی شما همون دختری نیستی که تو هواپیما کنار من نشسته بود؟؟
+ آهان..! حالا شناختمتون . من هاروکـا کیکومارو هس... تندی حرفشو رو قطع کردم و گفتم : کیکومارو؟! گفت : درسته... بهش گفتم : پس تو باید خواهر ایجی باشی؟! با تعجب پرسید: اونو میشناسید؟

...

خیلی عصبانی بودم... فورا از رستوران اومدم بیرون و...
ریوما : آی... آی... ولم کنـــ ـ ـ گوشم کندہ شد...

- منم می کشم کـه کندہ شه... پسرہ ی پر رو... آهای هاروکـا خانم ، با شما هم هستما...
هاروکـا : بـه من چه؟

- رفتارتون مثل بچـه ها می مونه
... بسه دیگه خسته شدم از دستتون .
هاروکـا و ریوما : اون اول شروع کرد...

هاروکـا و ریوما : تو اول شروع کردی...

...

خانم رزاکی : نـانـاکو نظرت چیه؟ گفتم : شوخی می کنید؟ خانم رزاکی گفت : نه من کاملا جدی ام ! گفتم : من واقعا خوش حال شدم ! خیلی خیلی خوشحال شدم ! بهم گفت : از هاروکـا تشکر کن !
ازش پرسیدم : از هاروکـا ؟ گفت : داستانش طولانیه !! به هرحال باید اعلام کنیم که واسه ی تیم دختران عضو جدید قبول می کنیم... پرسیدم : به نظرتون کسی میاد؟ گفت : حتما میان !...

...

خانم رزاکی گفت : امروز بالاخره نتایج اعلام میشن . 8 نفر به عنوان بازیکن اصلی و 6 نفر به عنوان بازیکن ذخیره انتخاب میشن . بازیکنان اصلی : هاروکا کیکومارو - رامونا فوجـی - آیـکا اویشی - میساکی تاکشی - ریما تزوکـا - کریستال یوکیمورا - ساکورا رزاکی و میوسا هرینگ هورنی

بازیکنان تیم ذخیره : رانیسا ریناکانا - ریونا تانسیاکا - ریوسا تتسویا - کیمیتا کینتارو - امیلی اوزارا و سانایی شیرایشی
کاپیتان تیم شما یی سویـا ـه و زیر نظر اینویی ساداهارو آموزش میبینید .
تمام کسایی که اسامیشون خونده شد ، بعد از مراسم برای ثبت نام بیان دفتر من...

...

داد زدم : صبر کن رانیسا... رانیسا... یه دیقه وایسا... اما هرچی صداش کردم بر نمی گشت . گفتم : هی رانیسا با تو ام چرا هرچی میگم جوابمو نمیدی؟؟ رانیسا با عصبانیت جواب داد : دست از سرم بردار... گفتم : معلوم هس تو چت شده؟ نکنه به خاطر بازیه؟؟ رانیسا سکوت کرد... گفتم : پس بگو ! گفتم حالا چی شده . اشکالی نداره که ، ما همه باختیـ... رانیسا حرفمو قطع کرد و گفت : آره همه باختین ولی نه مثل من... نه با اخلاف 5 سـِت . بعد هم بدو بدو رفت... گفتم : رانیسا... رانیسا یه دیقه صبر کن . رانیســـا...

...

ایجی : وای باورم نمیشه!! بالاخره فرصتی که منتظرش بودیم رسید! یه هفته دیگه فینال بازی های جام جهانی ما با تیم آلمانه!!! دارم از خوش حالی می ترکم! گفتم : ایجی آروم باش الان سکته میکنیا !!! ریوما گفت : هـِه... آخه اینم ذوغ کردن داره؟؟؟ هاروکـا سریع جواب داد : اِ.... چرا انقد به داداشم گیر میدین؟؟ آکتسو : ای بابا بگیرین بخوابین دیگه...

...

... : سلام! میکارین نوکی هستم . منو یادتون میاد؟ گفتم : میکارین نو... آها ! یادم اومد! شما جزو تیم آلمان هستین درسته؟ گفت : درسته ! البته نه جزو تیم !! مشاور تیم هستم! می خواین برسونمتون؟ گفتم : نه ممنون خودم میرم! با اصرار گفت : سوار شین خواهش می کنم!
شیشه های ماشین دودی بود و نمیشد از بیرون داخلش رو دید . درِ عقبو باز کردم . خواستم بشینم که یهو... یه نفر توی ماشین نشسته بود . تا خواستم بشینم دستمو کشید تو . خواستم داد بزنم ولی یه نفر دیگه هم از پشتم سوار شد و دهنمو گرفت . خیلی تقلا کردم . بعدش ماده ای رو به گردنم تزریق کرد که از هوش رفتم...
وقتی به هوش اومدم دیدم که به یه صندلی بسته شدم . دست و پاها و دهنم بسته شده بود . توی یه زیرزمین تاریک بودم . صدای در اومد . میکارین با یه مرد دیگه اومد تو . لبتابو روی میز گذاشت . رو به من کرد و گفت : بهتره لبخند بزنی... می خوام این فیلمو برای برادرت بفرستم . به نظرت حاضره در اِذای آزادی تو ، جام جهانی رو واگذار کنه؟؟؟؟! بُهت زده شدم . تقلا می کردم تا بتونم از روی صندلی بلند شم . شروع کرد به فیلم گرفتن :
سلام ریوما . تو مارو نمیشناسی ولی ما تورو خوب میشناسیم . همین طور که میبینی ؛ خواهرت پیش ما گروگانه... اگه می خوای بازم ببینیش ، فردا راس ساعت 4 بعد ظهر روبروی زمین تنیس ماتسویا باش... فیلمو قطع کرد .
بعدش به اون مرده اشاره کرد و گفت : برو اینو براش ایمیل کن . حتما از دیدن خواهرش خوش حال میشه...

...

فرداش نزدیکای بعد از ظهر بود . دو نفر اومدن و منو بردن . سوار ماشین بنز مشکی شیشه دودی ای شدیم . میکارین جلو نشسته بود . به کسی که کنار من نشیته بود اشاره کرد و گفت : چشماشو ببند . نباید اینجا لو بره . بعدشم با پارچه ی مشکی ای چشمامو بست . به پنجره تکیه دادم . باد از پنجره ی جلویی به صورتم می خورد و موهامو تکون میداد...

بالاخره رسیدیم . از گرمای هوا می تونستم حس کنم که توی منطقه ی بیابونی ایم . ماشین وایساد . میکارین پیاده شد . مردی که کنار من بود هنوز توی ماشین بود . صدای ماشین شنیدم . چی؟؟؟ ریوما؟؟؟ صدای ریوما رو میشنیدم :
ریوما : پس چی شد؟ از باخت ما تو بازی آخر صرف نظر کردین؟؟
میکارین : برد در یک بازی تاثیر زیادی روی نتیجه نداره.
ریوما : نـانـاکو کجاست؟؟
میکارین : بیارش
بعدش کسی که کنارم بود منو بلند کرد و به زور دنبال خودش کشوند . هیچ جا رو نمیدیدم . کسی که کنارم بود هُلم داد . چون جایی رو نمیدوم خیلی سخت راه میرفتم . انگار تِلو تِلو می خوردم . اما... صدای میکارین رو شنیدم : بزنش...
اون چهره ی مارو دیده پس باید بمیره... بزنش . داشتم میرفتم که یهو... هــــــــــــا... نفسم بند اومد . به حالت دو زانو روی زمین افتادم . نمی تونستم نفس بکشم . روی زمین افتادم . ولی... درد عجیبی داشتم . وقتی افتادم زمین... انگار سرم به سنگ خورد... صدای ماشینی رو شنیدم که به سرعت رفت... نفس نفس میزدم... صدای پاهایی رو که می دوییدن شنیدم... یه نفر... اومد و سرمو روی پاش گذاشت... موهامو از روی صورتم کنار زد . چشم بندو از روی صورتم برداشت... درست حدس زده بودم... ریوما بود... همه ی بچه ها رو دور خودم دیدم . هاروکـا داشت گریه می کرد . آکتسو از توی جیبش چاغو در آورد و دستامو باز کرد .نفس نفس میزدم... برگشتم . فوجی کنارم بود . دستمو سمت گردنم بردم و از زیر لباسم گردن بندمو بیرون آوردم . همون گردن بندی که فوجی یک سال پیش بهم داده بود کشیدمش . توی دست فوجی گذاشتم . گفتم : من واقعا متاسفم . دستمو بالا آوردم و گفتم : ررریوما... رریــووما منو... نمی تونستم حرف بزنم . سرفه های شدیدی می کردم . هر طور که بود سعی کردم حرفمو بگم : ریوما من... منو بـِ... بِبَخـ...
و آرامشی رو تجربه کردم که هیچ وقت نداشتم...

...

چشمامو باز کردم... یکم تار میدیدم... سعی کرد بلند شه که یهو... آخ... کتفمو گرفتم... پسری رو دیدم که کنار پنجره وایساده بود . با صدای "آخ" من برگشت . دویید سمتم . گفت : تو به هوش اومدی... حالت خوبه؟؟ آسیبی ندیدی؟؟؟ با تعجب پرسیدم : ببخشید من شمارو می شناسم؟؟...

...

پتورو روی سرم کشیدم . فکر کردم... من کیم؟؟ چرا اینجام؟ چه بلایی سرم اومده؟ بعد یهو... یهو . احساس کردم سرم داره سوت می کشه... با دستم سرمو گرفتم و با تمام قدرت فشارش دادم . اما بعد سر دردم یهو از بین رفت... اینا... اینا... ینی اینا خاطرات منن؟؟ تمام خاطراتم از جلوی چشمم رد می شد...
"نه ریوما!! راکتو اینطوری تو دستت بگیر... وای مومو ، دیگه از دست تو و کایدو دارم خشته میشم... سلام. بخشید خیلی خوب تنیس بازی می کنیا . من نـانـاکو ام . اسم تو چیه؟ +منم هاروکـا هستم...امروز قراره واسه ی تیم تنیس دخترا تست بگیریم...رانیسا اصلا مهم نیست که باختی! همه ی باختیم +آره ولی همتون با اختلاف 5 ست نباختین...ایجی : وای باورم نمیشه دوهفته دیگه مسابقات شروع میشه...نـانـاکو نظرت درباره تیم تنیس دختران چیه؟ +وااای خانم رزاکی عالیه... ________
گفت : یه لحظه صبر کن . گردن بندشو باز کرد . گفت : بیا . اینو به عنوان یادگاری از من قبول کن...
احساس کردم صورتم گرم شده... نه... انگار خیس شده بود . بعد از اون اتفاق بعد از اون گلوله... سِرمو از دستم کشیدم... سعی کردم از روی تخت بلند شم اما افتادم زمین . همه نیرمو جمع کردم... با تمام توان دوییدم . درو باز کردم و تو راهرو همین طور دوییدم... ریوما رو دیدم که روی صندلی نشسته بود... همه رو دیدم... هاروکـا ، تزوکا ، تاکا ، مومو ، اینویی ، خانم رزاکی ، آکتسو و... همه رو داشتم میدیدم... با تمام قدرت دوییدم . ریوما از جاش بلند شد . با حیرت بهم نگاه می کرد . دوییدم و بغلش کردم... باورش نمی شد . گفت : نـا...نـانـاکـ...
همین طور گریه می کردم... گفتم : ریوما... ریوما . محکم تو بغلم فشارش میدادم. از خوش حالی بغضش ترکید . هاروکـا از پشت بغلم کرد... گفت : نـانـاکو...نـانـاکو... بگو که منو میشناسی... خواهش می کنم .
برگشتم سمتشو و بغلش کردم و گفتم : مگه میشه بهترین دوستمو نشناسم . هردومون باهم گریه می کردیم . درحالی که هاروکـا رو بغل کرده بودم ؛ چهره ی فوجی رو میدیدم که داشت گریه می کرد و می خندید... خندیدم و چشمامو محکم بستم... واقعا خوش حال بودم...

...

گفتم : چی شده؟ دکتر چی گفت؟؟
- چیز خاصی نگفت . از روی صندلی بلند شد . خواست بره ولی دستشو گرفتم . برگشت بهم نگاه کرد . بهش گفتم : ریوما بهم بگو . چی شده؟؟
+ دکتر گفت... آآآآممم... گفت ممکنه هیچ وقت نتونی دست چپتو حرکت بدی . صدای تپش قلبمو میشنیدم . لبخند مسخره ای زدم و گفتم : این... این... جدی نمی گی؟؟
سرشو پایین انداخت . اشکام از چشمام پایین میومدن و صورتمو خیس می کردن . بهش گفتم : ریوما تو خوب میدونی که من با دست چپ تنیس بازی می کنم... پس... پس...
+ متاسفم...
باورم نمی شد . ینی چی؟ ینی من هیچ وقت دیگه نمی تونستم تنیس بازی کنم؟؟ دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم...
+ گوش کن نـانـاکو... حالا که اتفاقی نیفتا... حرفشو قطع کردم و همین طور که بغض گلومو گرفته بود گفتم : تو درک نمی کنی...
بعدشم صدای پاهاشو که انگار روی زمین کشیده میشدن شنیدم که داشت از اتاق بیرون میرفت . درو بست . با همه ی توانم گریه کردم...فقط گریه می کردم...

...

به ساعت بزرگ روی دیوار که روبروی تخت نصب شده بود نگاه کردم . ___6/30___ کنار تختمو نگاه کردم . راکتم اونجا بود . دستمو روش کشیدم و لبخندی از روی رضایت زدم...

...

چقد این زندگی کسل کنندس . صدای درو شنیدم... چیزی نگفتم . حتما دوباره ریوما بود. اما یهو... آره انگار صدای تزوکا بود . گفت : می تونم بیام تو .
دلم لرزید . تزوکا؟ چرا تزوکا؟ حتما ریوما ازش خواسته تا با من حرف بزنه . بازم جواب ندادم . آروم وارد اتاق شد . کنار تخت روی صندلی نشست .
+بهتری؟
جوابی ندادم... گفت : هوووم... انگار نمی خوای باهام حرف بزنی... از روی صندلی بلند شد و به سمت در اتاق رفت . درو باز کرد . اما یهو... یه چیزی به طرفم پرت کرد. با دستم گرفتمش . چی؟ توپ تنیس؟ گفت : فردا 3 بعد از ظهر... و بدون این که حرف دیگه ای بزنه از اتاق بیرون رفت . چرا این اینکارو کرد؟ این ینی می خواد با من بازی کنه؟ اونم تو این شرایط؟؟ مسخرس...

...

در آخرین لحظه که توپ نزدیکم می شد ، راکتو به طرف دست چپم پرتاپ کردم و ضربه رو جواب دادم... خیلی عجیب بود... راکتو ول کردم . همین طور به دست چپ خیره شدم . نفس نفس میزدم... اما چشمام سیاهی رفت... ریوما اومد و مانع از افتادن من روی زمین شد...

...

تقریبا 10 دقیقه ای می شد که زنگ مدرسه خورده بود و هممون به سمت زمین تنیس راه افتاده بودیم .
خانم رزاکی : دو به دو وایسین و تمرین کنید... ریوسا و هاروکـا ، نـانـاکو و ساکورا ، سانایی و رانیسا و...
راکتمو گذاشتم رو نیمکت . رفتم تو رختکن تا لباس تمرینمو بپوشم . اومدم بیرون . راکتو از تو کیفم در آوردم و توی زمین وایسادم . با دست راستم مچ بند دست چپمو تو دستم تکون دادم . بعدشم راکتو دو دستی نگه داشتم . سرمو تکون دادم و رو به ساکورا گفتم : شروع کن . اولین ضربه رو زد . گفتم : یه سرویس ساده! اما... تا توپ به راکتم برخورد کرد... راکت از دستم ول شد . راکتمو از روی زمین برداشتم و برگشتم و به ساکورا نگاه کردم . بهش گفتم : هیس... چیزی به کسی نگو...

...

من... من دیگه بزرگ شدم . الان کاپیتان تیم سیگاکو ام . نمی تونم باعث شکست این تیم بشم .

--- 15 - 0 به نفع نـانـاکو ---

آره... من نـانـاکو ام . نـانـاکو ایچیزن . هرگز نباید اینطوری ببازم . همه چیز به من بستگی داره...

[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30