تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیست و چهارم - یه دوست از اون سر دنیا !
تنیس صورتی قسمت بیست و چهارم - یه دوست از اون سر دنیا !
http://s3.picofile.com/file/8212140600/%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C_2.png

اینم از قسمت 24 . ببخشید دیر شد .

اولش که نت نداشتم . بعدشم امتحانا شروع شد!

قسمت بعدی دیگه میره واسه بعد امتحانا !

بازم شرمنده . راستی 3 تا عضو جدید اضافه شدن .

پست بیوگرافی اعضای رمان به روز رسانی شد یه بار دیگه برین بخونیدش .

واسه قسمت بعد کامنتای این پست بالای 80 تا


××از نگـاه نـانـاکو××

داور بین بازی وقت استراحت داد . از زمین اومدم بیرون . رفتم یکم آب بخورم . توی آینه ای که کنار آب خوری بود دیدم کتفم داره خون میاد... بهش توجه نکردم . رفتم پیش بچه ها...
هاروکـا گفت : نـانـاکو نگاه کن... داره از زخمت خون میاد .
گفتم : آها... گفت : چرا انقد بی تفاوتی داره ازش خون میاد... گفتم : اشکالی نداره . درد ندارم تازه اصلا خودم نفهمیدم . تزوکـا یهو سر رسید و گفت : 10 دقیقه... 10 دقیقه بهت زمان میدم بازی کنی . ریوما گفت : چقد این جمله برام آشناست!! گفتم : هه... حتما این یه شوخیه دیگه نه؟؟؟ گفت : نه من کاملا جدی گفتم....
توی همین فکرو خیالای مسخره بودم که سعی کردم از آبخوری طوری بیام پیش بچه ها تا کسی متوجه نشه . رفتم و سویی شِرتـ ـمو تنم کردم . توی زمین وایسادم .

بعد از بازی

هوووووووووورااااا... نـانـاکو... کاپیتان نـانـاکو... آفرین نـانـاکو...
صدای تشویق تماشاچیا واقعا لذت بخش بود . من بالاخره برنده شدم! رفتم جلوی تور تا با آیامه دست بدم . دستشو جلو آورد تا باهام دست بده ولی یهو... خیلی احساس ضعف کردم . دستمو جلو بردم ولی یهو... از حال رفتم .

××از نگـاه فوجـی××

من میدونستم نـانـاکو بالاخره موفق میشه . رفت تا با آیامه دست بده ولی یهو... چی شد؟؟؟؟ چرا از حال رفت؟؟؟؟ دوییدم سمت زمین . گفتم : نـانـاکو...نـانـاکو... بچه های سیگاکو هم سریع اومدن . روی سویی شرتـ ـش هاله ای از رنگ قرمز بود . سریع سویی  شِرتـ ـشو در آوردم . داد زدم : داره از زخمش خون میاد... یکی اورژانس خبر کنه . همین طور صداش میکردم... نـانـاکو...نـانـاکو...

××از نگـاه نـانـاکو××

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه.... این جا کجاست؟؟؟ آخخ... کتفم واقعا درد می کرد . سعی کردم بشینم که یهو .... بازی... بازی چی شد؟؟؟ چرا من اینجام . دوییدم سمت در اتاق و درو باز کردم . فوجی و ریوما بیرون نشسته بودن . فوجی رو بهم کرد و گفت : نـانـاکو... نباید از تخت بلند می شدی... بهش گفتم : بازی... نتیجه ی بازی چی شُـ... وااای... دوباره احساس ضعف کردم . اومد و منو گرفت ؛ گفت : تو الان اصلا در وضعیتی نیستی که وایسی... کمکم کرد دوباره برم توی اتاق . ریوما گفت : من میرم کارای ترخیصـ ـو انجام بدم . فوجی بهم گفت : خیلی درد داری؟ گفتم : نه خوبم..! گفت : خیالم راحت شد . راستی نـانـاکو یه چیزی... می خوام یه چیزی بهت بگم . گفتم : بگو . گفت : ... نـانـاکو... احساس کردم حرفشو عوض کرد گفت : یکم بیشتر مراقب خودت باش . از اتاق رفت بیرون... به حرفش فکر کردم.......مراقب خودت باش.............

...

مچکریم... تیم ما و بچه های هیوته بهم تعظیم کردیم... آآآآه هرچی بود به خیر گذشت . ولی تازه اولشه!! باید ببینیم بازی بعدی با کودوم تیمه...

روز بعد

تمرین تموم شد... کیف راکتامـ ـو روی شونم انداختم . داشتم میرفتم که تو راه فوجی رو دیدم . بهش گفتم : سلام! گفت : سلام . راستی نـانـاکو من دارم میرم فرودگاه دنبال سانیا ؛ می خوای باهام بیای؟
با تعجب پرسیدم : چی؟؟؟ سانیا؟ مگه داره برمی گرده؟ گفت : آره . هواپیماش امروز میرسه . گفتم : حتما میام!!! مگه میشه وقتی آجـی گلم داره از مسافرت بر می گرده من نباشم؟؟ گوشیمو از تو جیبم در آوردم . شماره ی مینامی رو گرفتم .
+الو... مینامی...
-سلام نـانـاکو خوبی؟
+ممنون . مینامی سانیا داره بر می گرده . من با فوجـی دارم میرم فرودگاه . تو نمیای ؟
-چرا... ساعت چند؟ کجا؟
+وایسا الان بهت می گم .

...

رسیدیم فرودگاه . هیجان زده بودم . تقریبا یه سال میشد که سانیا رو ندیده بودم . ما تقریبا توی یه زمان رفتیم کـره ولی من مجبور شدم به خاطر تیم سیگاکو و شروع شدن مدرسه ی راهنمایی زودتر از اون برگردم . حالا که داره برمی گرده واقعا خوش حالم! فوجی گفت : نگاه کن . اونجاست . از دور دیدمش. دستشو بالا برد و تکون داد . بعدشم دویید سمتم . پریدیم بقل هم دیگه . گفتم : بیشوور تو نباید داری برمی گردی یه خبر به بهترین دوستت بدی؟؟؟؟ هااا؟ گفت : ببخشید خو . یهویی شد . گفتم : خوب حالا خودتو لوس نکن . پرید بقل فوجـی! گفت : وااایی داداشی دلم برات خیلی تنگ شده بود . فوجـی هم بقلش کرد و گفت : منم همین طور. از دور مینامی رو دیدم که داشت می دویید! داد زد : سانیــــــــــــــــا... بعدش اونم اومد و پرید بقل سانیا! وای من که خیلی خوش حال بودم .

...

تو راه برگشت بودیم . گفتم : امشب بیاین خونه ی ما . سانیا گفت : باشه با کمال میل! گفتم : اصلا عوض نشدی! هنوز همون دختر رُکـی!!

2 سال قبل

تازه رسیده بودم به ساختمون جدیدم . البته نمی شد گفت ساختون!! تقریبا یه اتاق بزرگ با آشپزخونه . رفتم تو و شروع کردم به باز کردم ساکام . عکس ریوما و مامان و بابا رو میز گذاشتم . من برای ادامه ی آموزش تنیسم به کره اومده بودم . تقریبا نیم ساعت گذشته بود که زنگ خونم به صدا در اومد . درو باز کردم . یه دختر تقریبا هم قد خودم با موهای قهوه ای طلایی تا کمر که با کش بسته شده بود جلوم وایساده بود . چه چشمای قهوه ایـ ـه خوشگلی داشت! بهم گفت : سلام! شما هم تازه رسیدین اینجا؟ من دیشب رسیدم . این میوه ها رو برای شما آوردم  . گفتم : خیلی ممنون! دوس داری بیای تو؟ گفت : آره چرا که نه!
از اونجا بود که منو سانیا بهترین دوستا شدیم . ولی جالبه که من اصلا حتی اون موقعی که فوجـی رو دیدم ، نمی دونستم سانیا خواهر اونه ! تا همین چن وقت پیش . اون موقع بود که فهمیدم سانیا خواهر فوجیه . خیلی خیلی برام عجیب بود! منو سانیا... اون سر دنیا ! از همون موقع رابطه ی بین منو سانیا شروع شد...

...

در خونه رو باز کردم . گفتم : سلاااام... من اومدم... مااااماااان... مهمون داریما .
+خوش اومدین! بیاین تو . سریع رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم . یه سِت آستین کوتاه گل بهی با یقه ی توردوزی شده و یه دامن تا زانو چین دار پوشیدم و موهامو شونه کردم و از اتاق بیرون اومدم . رفتم توی آشپزخونه . مامانم گفت : سوشی درست کردم . گفتم : اوووووف شانس آوردم! رفتم توی اتاق . نشستم روی تخت . سانیا اومد و پیشم نشست . گفت : نـانـاکو می تونم یه سوال ازت بپرسم؟ گفتم : بپرس! گفت :آآآآم... خوب چطور بگم؟ بذار مثل همیشه رُک باشم . تو فوجـی رو دوس داری؟ لپام گل انداخت . با خودم گفتم : ینی چی؟ این دیگه چه سوالیه؟ سریع از اتاق اومدم بیرون . رفتم توی حیاط و شروع کردم به چیدن میز ...

روز بعد

دیشب خیلی شب خوبی بود چون من بالاخره بعد از مدت ها سانیا رو دیدم... خیلی خوش حال بودم . ولی یه چیزی آزارم میداد و فکرمو مشغول کرده بود... سوالی که سانیا ازم پرسید . چرا یه دفه اینو ازم پرسیده بود؟ واقعا نمی دونم... توی همین فکرا بودم که یهو خانم رزاکی اومد و شروع کرد به حرف زدن : بی مقدمه میگم . مرحله ی بعدی بازی ما با تیمِ... همه ی چشما به دهن خانم رزاکی دوخته شده بود... ریکای دایی . همه ی بچه ها آه عمیقی از ته دل کشیدن . ادامه داد : بچه ها چند عضو جدید به تیم سیگاکو اضافه شدن . سانیا فوجی ، مینامی میتسویا و کیتی یوکیمورا . همه با تعجب گفتن : چی؟ یوکیمورا؟؟ گفت : بله اون دخترعموی سیچی یوکیمورا ـه . یه چیز دیگه هم هست . ریما داره به آلمان سفر می کنه و دیگه عضوی از تیم سیگاکو نیست .
ساکورا گفت : چی؟؟؟؟ ریما... این حقیقت داره؟ همه ی نگاه ها به سمت ریما برگشت . سرشو انداخت پایین . بغضش ترکید... بعدشم سریع دویید و رفت . هاروکا داد زد : ریما... ریما صبر کن... ولی ریما همین طور دویید و رفت . خانم رزاکی گفت : تیم سیگاکو آرایش جدیدی داره... کاپیتان : نـانـاکو ایچیزن ؛ جانشین کاپیتان : هاروکـا کیکومارو ؛ اعضای اصلی : سانیا فوجی ، مینامی میتسویا ، کیتی یوکیمورا ، ساکورا رزاکی ، میوسا هرینگ هورنی ، سانیا شیرایشی ، رامونا فوجی ؛ اعضای تیم ذخیره : رانیسا ریناکانا ، ریونا تانسیاکا ، ریوسا تتسویا ، کریستال یوکیمورا ، امیلی اوزارا ، آیکا اویشی ، کیمیتا کینتارو ، میساکی تاکشی . زنگ آخر رقیب هاتون رو توی تیم ریکای دایی بهتون می گم . نـانـاکو بیا دفتر من... خیلی تعجب کردم . توی دلم گفتم : ینی باهام چیکار داره؟ ولی به هرحال اهمیتی نداشت . رفتم دنبال ریما . توی زمین تنیس انفرادی بود . با عصبانیت داشت توپو به دیوار میزد... گفتم : پس اینجایی؟ برگشت و نگام کرد . با عصبانیت رفت و روی نیمکت نشست . حولشو رو سرش کشید . رفتم کنارش... گفتم : هی... دنیا که به آخر نرسیده... دستمو رو شونش گذاشتم . شروع کرد به گریه کردن . بقلش کردم و گفتم : دوستی ما به تیم سیگاکو ختم نمیشه... اینو مطمئن باش....

[ پنجشنبه 10 دی 1394 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30