تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیست و پنجم - آشنایی با خانواده ی هاروکا
تنیس صورتی قسمت بیست و پنجم - آشنایی با خانواده ی هاروکا
http://s6.picofile.com/file/8231905134/%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C_11.jpg

سلام!

این قسمت همون طور که از جلدش معلومه (که البته واسه درست کردنش پدرم درومد!!)

به درخواست خودتون یکم عاشقانه تره...

البته این قسمت به درخواست هاروکـائه...

امیدوارم خوشتون بیاد ^0^

واسه قسمت بعد کامنتای این پست بالای 100 تا


××از نگاه نـانـاکو××

با خودم گفتم : چرا ایجی یهو همچیمن تصمیمی گرفته؟ ریونا گفت : خوبه که! همه سال نو کنار همیم! ولی بازم برام عجیبه چرا یهویی همرو دعوت کرد؟!! رانیسا گفت : شاید هاروکا خبر داشته باشه... ساکورا گفت : حلال زادم هست! هاروکا با صدای بلند گفت : سلااااام میبینم که همه دور همید فقط گل تون کم بود که اومد !! ریوما سرشو انداخت پایین و پوزخند زد! گفت : فکر کنم بهتره بگی خل تون کم بود!!! هاروکا که حسابی عصبانی شده بود گفت : کسی با شما حرف نزد...
+ ولی من با شما حرف زدم
هاروکا : ولی من دلم نمیخواد با تو حرف بزنم...
ریوما : از زبون کم نیاری!
هاروکا : نترس من کم نمیارم تو نگران خودت باش!
میوسا داد زد : بس کنیــــــــــــــــــــــــــدددددد
گفتم : باز این دوتا همدیگه رو دیدن..!
یهو موموشیرو از راه رسید . گفت : سلام! راستی هاروکـا مهمونی ایجی مربوط به چیه ؟ هاروکا گفت : نمیدونم فقط اینو میدونم که فامیلامون هم دعوتن...
یه نگاه به ساعتم کردم ؛ وااااای خدا 5 دیقه از زنگ گذشته بود . گفتم : فعلا بریم کلاس دیر شد امشب معلوم میشه...

شب تو مهمونی

××از نگاه هاروکا××

تقریبا همه ی مهمونا اومده بودن و توی حیاط بودن . سفارش داده بودیم توی حیاطمون میز و صندلی بچینن و تزئینش کنن . یه لباس ماکسی مشکی پوشیدم . موهام هم که انقدر بلنده نمیشه کاریش کرد! با یه آرایش ملایم رفتم پایین...

××از نگاه ساکورا××

توی حیاط نشسته بودیم . رو به بچه ها گفتم : بچه ها هاروکـا اومد .

××از نگاه هاروکـا××

رفتم به همه سلام کردم بعد رفتم پیش بچه ها... گفتم : وایییی سلام..! چقدر آدم اینجاست!!! ساکورا گفت : آره ماهم تعجب کردیم!! گفتم : اینا همه خانواده ی مامان و بابامم . من خیلی وقت بود ندیده بودمشون . ریونا با تعجب پرسید : چطور ندیده بودیشون؟
شروع کردم به توضیح دادن : درسته که من و ایجی اهل توکیو هستیم ولی تو آمریکا زندگی کردیم . پدر و مادرمون دو سوم داریشون رو فروختن برگشتن اینجا . من و ایجی هم پیش خالمون موندیم . وقتی پدر و مادرمون فوت کردن منو ایجی بخاطر یه سری کارای اداری اموال پدر و مادرمون مجبور شدیم با خالمون بیایم اینجا . خودتون میدونین دیگه من فقط چند ساله اینجام...
ساکورا گفت : خب براچی ما رو دعوت کردین؟ گفتم : وااا خب شماهم بهترین دوستای من و ایجی هستین دیگه... تازه امشب شب کریسمسه...

××از نگاه ساکورا××

حرف هاروکا تموم نشده بود که یه نفر از پشت محکم ویشگونش گرفت!!! هاروکا جیغ زد و حولش داد اونور!!!
هاروکا : آخخخ دستم درد گرفت... خواست پسره رو به فحش بکشه که از دیدن کسی که جلوش بود خشکش زد! با خودم گفتم : یعنی چی برم بزنمش پسره ی... آخه هاروکا چرا فقط نگاهش میکنه ؟ خشکش زد . یهو عصبانی شد و داد زد : هاسه احمق این عادت بدت رو ترک کن . پسره که الان فهمیده بودم اسمش هاسه بود گفت : هارو جوش نزن! نمیدونی چقدر حال ‌میده تورو هرس بدم!!! هاروکـا یهو خندید و با جیغ گفت : هاســــــه و پرید بغلش! ریوما گفت : معرفی نمیکنی هاروکا ؟ هاروکا گفت : ببخشید حواسم نبود!
بچه ها این هاسه پسرخاله منه و چون من تا 12 سالگی با خالم زندگی کردیم ، مثل داداشم می مونه... بعدش رو به پسره گفت : هاسه اینا بهترین دوستای من و ایجین...

××از نگاه هاروکـا××

خیلی خوش حال بودم که هاسه برگشته . دلم خیلی براش تنگ شده بود . هاسه رو به همه گفت : خوشبختم ، هارو بیا بریم بچه ها دلشون برات یه ذره شده . با تعجب گفتم : پس اومدین که بمونین؟ گفت : آره ولی بگما من دیگه خونه عمه آیکوی تو نمیرم . (عمه آیکو همون کسیه که هاروکـا رو بزرگ کرده . از وقتی اونا اومدن توکیو پیش عمشون موندن . الان ایجی و هاروکـا توی یه خونه ی مستقل زندگی می کنن) خندیدم و گفتم : چرا؟؟ هاسه با حرص گفت : انقدر غر میزنه اعصابمو خورد میکنه... بگما من میام خونه ی شما !

...

 رامونا گفت : بچه ها به نظرتون نـانـاکو خیلی دیر نکرده؟ بعدش رو به ریوما گفت : چرا با تو نیومد؟ ریوما هم درکمال خونسردی جواب داد : گفت خودم میام... همش با خودم میگفتم ینی چرا انقد دیر کرده که یهو... از دور یه دختر قدبلند با لباس ارغوانی و موهای باز که دورشو گرفته بودن نزدیک شد . باورم نمیشد... گفتم : نـانـا...نـانـاکو این تویی؟ ریونا گفت : مث یه گل مَگنولیای خوشگل شدی... نـانـاکو اون شب مثل ماه می درخشید . همین که وارد مجلش شد ، همه متحیر فقط بهش نگاه می کردن .

...

مینامی گفت : بچه ها ایجی رفت روی سِن...

××از نگاه ایجی××

رفتم روی سِن و صدای آهنگ ملایمی که توی حیاط پخش می شد رو کم کردم . میکرفون رو برداشتم و شروع کردم به حرف زدن... همه ی سر ها به طرف من برگشت .

××از نگاه ساکورا××

همه برگشتیم به سمت ایجی . شروع کرد به حرف زدن .
+ سلام . من از همتون ممنونم که به این مهمونی اومدین . این مهمونی به جز جشن کریسمس ، دلیل دیگه ای هم داره... امشب کسایی توی این مهمونی حضور دارن که هاروکـا هرشب به خاطرشون اشک ریخته...
با تعجب از هاروکـا پرسیدم : تو برای کی هرشب گریه می کنی؟ هاروکـا که انگار خشکش زده بود زیرلب گفت : ینی... ینی... نه این امکان نداره...
من ازشون خواهش می کنم که بیان روی سِن...

...

××از نگاه هاروکـا××

بچه ها همش ازم می پرسیدن اونا کین اما نمی تونستم حرف بزنم... انگار لال شده بودم . فقط نگاشون می کردم . بعد یه لحظه... دوییدم با تمام توانم دوییدم به طرف سِن...

××از نگاه کیتی××

هاروکـا با همه ی سرعتی که می تونست به سمت سِن دویید . فقط می دویید و اشک می ریخت . دختری که روی سِن بود هم به طرفش می دویید . وقتی به هم رسیدن دختره گفت : هاروکـا...
همدیگرو بقل کردن و هاروکـا شروع کرد به گریه کردن...

××از نگاه هاروکـا××

باورم نمی شد... فقط گریه می کردم .
هانا... هانا نفسم... گفت : هاروکـا خیلی دلم برات تنگ شده بود . ولی الان دیگه پیشتم...

××از نگاه مینامی××

دیدم یه بچه ی کوچولو به سمت هاروکـا دویید . هاروکـا بقلش کرد و محکم فشارش داد . اون پسر کوچولو که هاروکـا ساکا صداش می کرد با لحن بچگونه ای گفت : ماما هاروتا..! ریوما با تعجب پرسید : مامان؟ نـانـاکو گفت : این پسر کوچولو اسمش ساکا ئه و برادر هاروکـا س. چون وقتی خیلی کوچیک بوده پدر و مادرش فوت کردن ، به هاروکـا میگه مامان . در مورد هانا هم باید بگم که خواهر دوقلوی هاروکـاس... با تعجب گفتم : آره!! گفتم چقد شبیه هاروکاس! ولی تو اینا رو از کجا میدونی؟ گفت : یه بار که هاروکـا با هاشون تماس تصویری برقرار می کرد ، من پیشش بودم و دیدمشون...

××از نگاه هاروکـا××

ساکا الان تقریبا 3 سالش بود و خیلی بانمک حرف می زد..! تا نـانـاکو حرفش تموم شد داد زد : اله ناناعو!!! ( خاله ناناکو!!! )
همه خندیدیم! نـانـاکو ساکا رو بقل کرد... خیلی خوش حال بودم... خیلـی... لذت بخش ترین لحظه ی عمرمو تجربه می کردم...

...

کنار بچه ها نشسته بودم . رو به نـانـاکو گفتم : تو باید مارو بیشتر با کیتی و سانیا آشنا کنی..! همینطور مشغول حرف زدن بودم که یهو هاسه اومد جلوم . خم و شد و دستشو دراز کرد و با لحن آرومی گفت : بانوی من... به من افتخار میدین؟ خندیدم! دستشو گرفتم و شروع کردم به رقصیدن .

...

××از نگاه نـانـاکو××

واقعا هاروکـا قشنگ می رقصید . اونا وسط همه ی رقصنده ها می درخشیدن... با خودم گفتم حتما الان ریوما خیلی عصبانیه! توی همین فکرا بودم که یهو... یه دستی جلوم دراز شد . سرمو که بالا آوردم از تعجب خشکم زد...

[ چهارشنبه 16 دی 1394 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30