تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیست و ششم - هـیس...آروم باش،من کنارتم...
تنیس صورتی قسمت بیست و ششم - هـیس...آروم باش،من کنارتم...
http://s3.picofile.com/file/8232635868/pink_tennis12.jpg

اینم قسمت بیست و شش!!

به من چه خودتون انقد اصرار کردین عاشقانه بذارم!!!

حالا من دیگه وِلکن نیستم!!!

برین بخونید حالشو ببرید .

البته ببخشید اگه کم گذاشتم...

خودتون میدونید دیگه الان موقع امتحاناست و...!

راستی! واسه وب لوگوی جدید ساختم..!

برید ببینیدش و در موردش توی پست ثابت نظر بدید...

واسه قسمت بعد کامنت های این پست بالا ی 80 تا

سرمو که آوردم بالا... خشکم زد... باورم نمیشد دارم چی میبینم... ینی اون... اون بهم درخواست رقص داده بوده؟ واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم . ینی فوجـی... دستمو خیلی آروم آوردم جلو که یهو دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید . وقتی شروع کردیم به رقص ، همه دست از رقص کشیدن و با تعجب به ما نگاه می کردن .
سعی می کردم توی صورتش نگاه نکنم... یه دستش توی دستم بود و با دست دیگش کمرمو گرفته بود . رقص که تموم شد ، همه برامون دست می زدن... از خجالت سرخ شده بودم... دستشو کرد توی جیبش و یه چیزی در آورد . بعد دستشو به سمت گردنم آورد و یه گردنبند توش انداخت . اما... اما اون یه گردنبند عادی نبود... همون گردنبندی بود که فوجی توی اولین دیدارمون به من داده بود و من تو اون حادثه بهش پس دادم . بهم گفت : این باید پیش خودت باشه... دوییدم و از جمع خارج شدم . توی یه قسمت از حیاط روی صندلی نشستم... باد خنکی می وزید . سرمو پایین انداختم و فکر کردم... به فوجی ، به اولین دیدارمون... به حرفی که اون روز می خواست توی بیمارستان بهم بگه ولی نگفت . قطره ی اشکی روی دامنم ریخت . با تعجب دستمو به سمت صورتم بردم . داشتم گریه می کردم ولی چرا؟

...

به جمع برگشتم . رفتم و پیش بچه ها نشستم . ساکورا گفت : هِـــی بچه ها! من تاحالا ندیده بودم نـانـاکو اینطوری سرخ بشه! سانیا اومد کنارم نشست و گفت : راستشو بگو نـانـاکو... نظرت راجب داداش من چیــــه؟؟؟؟!!! صورتم از قبل سرخ تر شد . هاروکـا گفت : اِ بچمو اذیتش نکنین...

دو هفته بعد

××از نگاه نـانـاکو××

تعطیلات کریسمس بالاخره تموم شد . توی راه روی مدرسه به سمت کلاس میرفتم . کائوری و ساکی بهم نزدیک شدن... ساکی با حالت مسخره ای گفت : نــــانـــــاکو... راستشو بگو... بین تو و سیوسکه چیزی هست؟؟! سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم . با آرامش گفتم : نه... چطور؟ گفت : پس چرا اون شب بهت درخواست رقص داد؟؟! دیگه نتونستم تحمل کنم . بدون اینکه به حرفاش گوش بدم از اونجا دور شدم .

...

بالاخره ساعت تمرین تنیس رسید . وسطای تمرین بود که خانم رزاکی اومد و گفت : ادامه ی بازی های بین باشگاهی دوباره داره شروع میشه . همه جمع بشین تا موقعیت هاتون رو اعلام کنم . همه رفتیم جلو و به خانم رزاکی نزدیک شدیم . شروع کرد به خوندن از روی کاغذی که توی دستش بود .
:
بازی اول : انفرادی - هاروکـا کیکومارو _ بازی دوم : انفرادی - ساکورا _ بازی سوم : دبل - سانیا فوجی و مینامی میتسویا _ بازی چهارم : انفرادی - کیتی یوکیمورا _ بازی پنجم : انفرادی - ساکورا رزاکی _ بازی ششم : انفرادی - میوسا هرینگ هورنی _ بازی هفتم : انفرادی - سانایی شیرایشی _ بازی هشتم : رامونا فوجی و بازی آخر : انفرادی - ...
خیلی نگران بودم... اگه منو انتخاب نکرده باشه چی... ینی ممکنه به خاطر وضعیت دستم یکی دیگه رو جای من گذاشته باشه؟
+ رانیسا ریناکانا
همه با تعجب به سمت من برگشتن . من میدونستم این اتفاق میفته... اون منو انتخاب نکرده بود... خانم رزاکی گفت : خوب حالا به تمرینتون ادامه بدین . خیلی ناراحت بودم . رفتم سمت دفترش . در زدم و وارد شدم . گفت : بشین! با من کاری داری نـانـاکو؟ روی صندلی نشستم... نمی دونستم چی باید بگم . گفتم : چرا من نمی تونم توی این بازی باشم؟ گفت : خودت بهتر از من میدونی... سرمو انداختم پایین . مشتمو فشار دادم... گفتم : ولی... گفت : نـانـاکو... دست تو اصلا در وضعیتی نیست که بتونه یه بازی دیگرو تحمل کنه . ممکنه وضعش بدتر بشه . تو تازه دستتو بخیه زدی . گفتم : ولی من... با حالت خیلی عصبانی گفت : با من بحث نکن . این تصمیم منه و تو نمی تونی هیچ دخالتی کنی . لبمو گاز گرفتم . از اتاق اومدم بیرون و رفتم به سمت رختکن . مشتمو به دیوار کوبیدم . بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن... این بازی خیلی مهمه چرا من نباید توش باشم؟؟ چرا؟ فقط اشک میریختم .

××از نگاه فوجی××

ینی نـانـاکو کجا رفته؟ چرا انقد دیر کرد؟ اویشی گفت : هــی... فوجی... کجایی؟؟ ضربه زدما... گفتم : ببخشید من برم یکم آب بخورم... با خودم گفتم شاید توی رختکن باشه . رفتم اونجا . دستمو سمت دستگیره بردم... صداش میومد که داشت گریه می کرد. رفتم داخل . منو که دید سرشو برگردوند . به دیوار تکیه داده بود و دستاشو روی صورتش گذاشته بود . رفتم پیشش و گفتم : آآآم... نـانـاکو چیزی شده؟ جوابی نداد . دلیلشو خوب میدونستم . بقلش که کردم ، سرشو روی شونم گذاشت و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن . دستمو روی موهاش کشیدم و گفتم : هـیس... آروم باش . من کنارتم...

[ یکشنبه 20 دی 1394 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30