تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیست و هفتم - ببخشید شما؟
تنیس صورتی قسمت بیست و هفتم - ببخشید شما؟
http://s6.picofile.com/file/8234390684/13_%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C.jpg

های گایز ^0^

و پس ســــــــااااال ها انتظار اینم قسمت 27 !!

آقا شما حق دارید من غلط کردم!! خوبه؟!

حالا بپرین ادامه...

برای قسمت بعد کامنتای این پست بالای 100 تا


××از نگاه نـانـاکو××

هاروکـاااااااااااااااااااا... بیا دیگه دیر شد... گفت : باشه باشه . اومــــــــدم
هاسه اومد جلوی در و گفت : خوب تا هاروکـا حاضر بشه شما بیاین تو . گفتم : نه... مزاحم نمیشم . گفت : مزاحم چیه! بیاین تو . رفتم تو و روی مبل نشستم تا هاروکـا حاضر بشه . قرار بود بریم واسه ی تولد ریوما کادو بخریم . گرچه خیلی دیر شده بود . هاسه دوتا لیوان لیموناد درست کرد و اومد جلوی من تعارف کرد . بعدش خودش نشست روی مبل . گفت : هاروکـا خیلی از شما تعریف می کنه... آآآ راستی . کتفتون چطوره؟ سرم پایین و بود و انگشتمو دور لبه ی لیوان می کشیدم... گفتم : همین چند وقت پیش همه ی بخیه هاش باز شد و مجبور شدم دوباره بخیه بزنم . فعلا از بازی تنیس محرومم . گفت : امیدوارم هرچه زودتر خوب بشه! گفتم : ممنون... گفت : شنیدم تولد برادرتونه؟ گفتم : تقریبا 1 ماه پیش... آخه درگیر مسابقات بودیم و بعدشم به خاطر کریسمس رفتیم سفر و دیگه نشد . الانم با هاروکـا داریم میریم براش کادو بخریم... گفت : میشه منم باهاتون برای خرید بیام؟! گفتم : آآآ... باشه اشکالی نداره! هاروکـا از اتاق اومد بیرون و گفت : من حاضرم! هاسه گفت : منم باهاتون میام! هاروکـا گفت : چه خوب!

...

هاروکـا گفت : بچه ها این جا منتظر باشین من یه دیقه برم تو این مغازه زود میام... ما هم گفتیم باشه...

××از نگاه هاسه××

نـانـاکو مشغول دیدنِ ویترین ها بود که یهو : وااای... اینو ببین..! چقد خوشگله . گفتم : چی؟ گفت : این گل سره... پرسیدم : ازش خوشت اومده؟ گفت : خیلی خوشگله... رفتم توی مغازه . پول گل سرو حساب کردم . نـانـاکو متوجه نشد . از مغازه اومدم بیرون . گفتم : تو تشنت نیست؟ من که خیلی تشنمه... بیا بریم اون روبرو یه آبمیوه بخوریم . گفت : باشه!

...

××از نگاه فوجی××

روی تختم دراز کشیده بودم . صدای در اتاقم اومد . گفتم : بیا تو! سانیا اومد تو . گفت : داداشی میای بریم خرید؟ گفتم : چرا با رامونا نمیری؟ گفت : اون می خواد بره کتابخونه... خواهش خواهش خواهش..! گفتم : باشه! حاضر شو بریم!

...

رسیدیم به مرکز خرید . از تاکسی پیاده شدیم و وارد مجتمع شدیم . با پله برقی رفتیم طبقه ی دوم . سانیا همش دستمو می کشید و از این مغازه به اون مغازه میبرد! گفتم: سانیا من اینجا منتظر می مونم تو برو تو مغازه بعد بیا پیشم . گفت : باشه..!

...

××از نگاه نـانـاکو××

از کافی شاپ اومدیم بیرون . روی صندلیای مرکز خرید نشستیم... دستشو آورد پشت گوشم . گفت : صب کن ببینم... این چیه اینجا؟! آها گرفتمش! بعد دستشو برد سمت موهام و یه گل سر روش زد . دستمو سمت موهام بردم . بعد با تعجب گفتم : این... این همون گل سریه که... گفت : مبارکت باشه!

...

××از نگاه فوجی××

چرا این سانیا انقدر دیر کرد . از این طرف... یه نفری رو دیدم که خیلی به نظرم آشنا بود . پشت ستون بود . اینور تر که اومدم نـانـاکو رو دیدم . خواستم صداش کنم که... دیدم یه پسر دیگه کنارش نشسته بود . قیافش خیلی برام آشنا بود ولی یادم نمیومد کجا دیدمش . دستشو سمت موهای نـانـاکو برد . دیگه نتونستم تحمل کنم . خواستم برم جلو که یهو...
+داداش بیا... بیا اینو ببین . گفتم : ها؟ چی؟ آها باشه... یه دیقه وایسا... گفت : بیا بریم دیگه... همین طور که داشت دستمو می کشید به نـانـاکو نگاه می کردم...

...

××از نگاه ریوما××

رفتم سر تمرین... ولی خیلی عجیب بود چون هیچ کس نبود . رفتم به سمت سالن . خیلی تاریک بود... جلوتر که رفتم یهو همه ی چراغا روشن شد! بعد همه گفتن : تولدت مبارک ریوما . گفتم : آها... ممنون . بعد ایجی اومد پشتمو دستشو دور گردنم حلقه کرد . تقریبا داشتم خفه میشدم . گفت : تولدت مبارک مبارککککککک!!!! موموشیرو گفت : ایجی ولش کن خفه شد . کایدو گفت : کی از تو نظر پرسید؟ موموشیرو گفت : تو حرفی زدی؟ کایدو گفت : اگه زده باشم چی میشه؟ فقط خدا میدونه اگه اویشی اونارو از هم جدانکرده بود چی میشد !! یه چیزی برام خیلی عجیب بود . چهره ی فوجی مثل همیشه نبود... با همیشه فرق داشت . ناراحت به نظر میرسید...

...

××از نگاه نـانـاکو××

جشن تقریبا تموم شد... هممون رفتیم سر تمرین . تزوکا شروع کرد به تقسیم نفرات برای دوبه دو بازی کردن . رفتم پیشش و گفتم : آآآآم... کاپیتان... منم می تونم بازی کنم؟ گفت : بستگی به خودت داره . اگه می خوای بازی کنی از نظر من اشکالی نداره . روبروی فوجـی باید بازی می کردم . رفتم توی زمین . خیلی نگران بودم چون چهره ی فوجی خیلی عصبی به نظر می رسید . من سِرو زدم . با یه حرکت خیلی سریع توپو برگشت زد . اوج خشمو می تونستم توی ضربش حس کن . 15 - 0 ، 30 - 0 ، 45 - 0 .... همین طور پشت سر هم از من امتیاز می گرفت . خیلی ترسناک شده بود . یه سِت تموم شد . رفت سمت آبخوری... رفتم دنبالش تا ببینم چی شده... گفتم : آآآم... فوجـی اتفاقی افتاده؟ جوابی نداد... گفتم : من کار اشتباهی کردم؟ سرشو با عصبانیت آورد بالا . با آستینش صورتشو خشک کرد . چشماش کاملا قرمز شده بودن... بدون اینکه حرفی بزنه از کنارم رد شد... گفتم : هــی فوجی... دارم با تو حرف میزنم... اگه چیزی شده بگو منم بدونم . رفتارت خیلی غیرطبیعی شده... برگشت گفت : رفتار من غیرطبیعی شده یا تو؟ باورم نمیشد این فوجیه... همون فوجی همیشگی... داشت میرفت که دستشو کشیدم... گفتم : تا بهم نگی چی شده نمیذارم بری... حداقل بگو من چیکار کردم که اینطور از دستم ناراحتی... دستشو با عصبانیت کشید و گفت : واقعا نمیدونی؟ گفتم : نه . گفت : دیروز کجا بودی؟؟ گفتم : باهاروکـا رفته بودم مرکز خرید . گفت : مطمئنی با هاروکـا رفته بودی؟ خاطرات دیروز توی ذهنم مرور شد... ینی فوجی... اون از کجا منو دیده بود؟ گفتم : ببین فوجی... من نمیدونم تو دیروز چطور منو دیدی ، ولی فک کنم برات سوء تفاهم شده... گفت : برای من سوء تفاهم شده؟ اصن میدونی چیه... من اشتباه کردم... فراموشش کن .

××از نگاه فوجی××

خیلی عصبانی و ناراحت بودم . اینو گفتم و رومو برگردوندم . خواستم برم که یهو گفت : صبر کن فوجـ... فوجی... برگشتم که دیدم نـانـاکو از حال رفت . دوییدم بالای سرش... نـانـاکو... نـانـاکو پاشو... نـانـاکو... بغلش کردم و دوییدم پیش بقیه. همه با تعجب اومدن پیشم . اویشی گفت : چی شده؟؟؟ نـانـاکو چش شده؟؟ گفتم : نمیدونم ؛ یهو از حال رفت . خانم ریوزاکی گفت : یکی به اورژانس زنگ بزنه...

××از نگاه نـانـاکو××

چشمامو باز کردم... تار میدیدم... به پرستاری که کنارم بود گفتم : من چرا اینجام؟ گفت : تو چند بار دیگه می خوای بیای اینجا؟ الان دیگه تقریبا همه ی پرسنل اینجا تورو میشناسن ! گفتم : احساس سرگیجه می کنم . گفت : الان یه تقویتی به سرُمت اضافه می کنم خوب میشی . دختر دست از این از حال رفتنا بردار!! باید بیشتر مراقب خودت باشی...

××از نگاه فوجی××

دکتر بهم گفت : من به بیمارایی که کتفشون آسیب دیده می گم زیاد بهش فشار نیارن ؛ به بیمارایی که قلبشون آسیب دیده می گم هیجان براشون خوب نیست... ولی این دختر هم کتفش آسیب دیده هم قلبش . نمیدونم چند بار باید یه چیزی رو بهتون بگم . میگم تنیس بازی نکنه گوش نمیدین... میگم هیجان براش خوب نیست ، گوش نمیدین . دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم . وضعیت کتفش روز به روز داره بدتر میشه . نباید بذارین انقدر به خودش فشار بیاره . گفتم : من واقعا متاسفم... از این به بعد سعی می کنم بیشتر مراقبش باشم .

...

رفتم سمت اتاقش . درو باز کردم و رفتم سمت تختش . گفتم : حالت خوبه؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : ببخشید شما؟

[ چهارشنبه 30 دی 1394 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30