تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیست و هشتم - گردنبند ناشناس
تنیس صورتی قسمت بیست و هشتم - گردنبند ناشناس
http://s6.picofile.com/file/8235130800/couple_anime_couples_8837173_1280_951_223.jpg

درود!
اینم از قسمتی که همــه منتظرش بودن ^0^
فقط خیلی کوتاهه چون میخواستم موضوعش تک بمونه و از جو خارج نشین!
بپرین ادامه...
~_~

واسه قسمت بعد کامنتای این پست بالای 50 تا


××از نگاه فوجی××

گوشم سوت کشید... ینی چی؟ اون منو به خاطر نمی آورد؟؟ ریوما وارد اتاق شد و دویید سمت تخت نـانـاکو... گفت : نـانـاکو حالت خوبه؟؟ نـانـاکو گفت : ببخشید اگه نگرانت کردم... راستی... من چرا اینجام؟؟ این پسر کیه ریوما؟ شوکه شده بودم . با دستام شونه هاشو گرفتم و گفتم : اینم یه بازی جدیده؟؟؟ چرا انقدر منو عذاب میدی؟؟ ها؟ چرا با من اینکارو میکنی نـانـاکو؟ از اتاق رفتم بیرون... به دیوار تکیه دادم و آروم روی زمین نشستم... دستامو روی سرم گذاشتم...

××از نگاه نـانـاکو××

اون پسر کی بود؟؟ چی میگفت؟ ریوما رو به من گفت : واقعا اونو نمیشناسی؟؟ گفتم : نه... چطور؟ باید اونو بشناسم؟ گفت : فعلا استراحت کن تا حالت کاملا خوب بشه . گفتم : باشه . روی تخت دراز کشیدم...

××از نگاه موموشیرو××

دوییدم پیش فوجی... بهش گفتم : چی شده؟؟ نـانـاکو حالش خوبه؟؟ چیزی نگفت... گفتم : فوجی بگو چی شده... گفت : منو به خاطر نمیاره... گفتم : چی؟؟؟؟ ینی دوباره حافظشو از دست داده؟ گفت : نه... فقط منو یادش نمیاد . گفتم : اما این چطور امکان داره؟؟ گفت : نمیدونم... من نمیدونم... ریوما از اتاق اومد بیرون . گفت : من میرم با دکترش حرف بزنم . فوجی گفت : منم میام . منم گفتم : منم باهاتون میام...

××از نگاه فوجی××

ریوما در زد و وارد شدیم . دکتر پرسید : چی شده؟ مشکل خاصی هست؟ گفتم : نـانـاکو... منو به خاطر نمیاره . گفت : ینی حافظشو از دست داده؟ گفتم : نه . فقط منو یادش نیست . گفت : اون چطور نه بهتره بگم چرا از حال رفت؟ نگاه موموشیرو و ریوما به سمت من برگشت . سرمو انداختم پایین . گفتم : اون... اون... نمیدونم ما داشتیم باهم حرف میزدیم که بحثمون خیلی بالا کشید... من داشتم میرفتم که اون یهو از حال رفت . گفت : به احتمال زیاد شوک عصبی بهش وارد شده... و چون شما آخرین نفری بودین که اون دیده ، پس... گفتم : دوباره ممکنه مثل قبل حافظش برگرده؟ گفت : راستش... این دفعه با اون بار فرق داره... شاید دیگه هرگز حافظه ی از دست رفتش برنگرده... سعی کنید اونو با هرچیزی که باعث بشه خاطراتش واسش تداعی بشن روبرو کنید . ولی من بازم تضمین نمی کنم حافظشو به دسـ... پریدم وسط حرفشو گفتم : ولی من مطمئنم اون می تونه حافظشو به دست بیاره . بغض گلومو گرفته بود . از اتاق رفتم بیرون. همش با خودم فکر می کردم که تقصیر منه... نمی دونستم باید چیکار کنم .

××از نگاه نـانـاکو××

روی تخت دراز کشیده بودم . همش به اون پسر فکر می کردم . منظورش از اون حرفا چی بود؟ ینی من اونو میشناسم؟

روز بعد

از خواب بیدار شدم . خواستم لباسای مدرسمو بپوشم که ریوما اومد تو اتاق . گفت : امروز نمیخواد بری مدرسه . گفتم : چرا؟ گفت : نپرس . یکی دم در منتظرته . حاضر شو برو پایین . لباسامو پوشیدم . یه شلوار لی تیره با یه لباس آستین خفاشی سفید . گردنبندی که نمیدونم از طرف کی بود هنوز توی گردنم بود . موهامو با کش بستم و کیفمو رو شونم انداختم . ینی کی منتظر من بود؟ درو که باز کردم... خیلی تعجب کردم . همون پسر... گفت : حاضر شدی؟ بریم . گفتم : ولی... دستمو کشید و گفت : بریم!

...

گفتم : اینجا... اینجا که فرودگاهه . گفت : اینجارو یادت میاد؟ گفتم : آآآمممم... فک کنم اینجا اومده بودم دنبال سانیا . گفت : تنها بودی؟ گفتم : نمیدونم... خیلی یادم نمیاد .

...

تقریبا شب شده بود . اون پسر منو جاهایی میبرد که دلیلشو نمی دونستم . چرا از صبح تاحالا این طرف و اون طرف میرفتیم؟ گفت : رسیدیم . پول تاکسی رو حساب کرد و پیاده شدیم . یه زمین تنیس؟ گفت : اینجا رو یادته؟ گفتم : نه . اینجا کجاست . گفت : مطمئنی؟ گفتم : من تاحالا اینجا نیومدم . به زمین تنیس نگاه کردم . خاطراتی توی ذهنم مرور میشدن که انگار ناقص بودن . جای یه نفر توشون خالی بود... ولی اون... اون کی بود؟ خاطراتش بود ولی خودش... سرمو با دستام گرفتم . گفتم : من قبلا اینجا اومدم ولی نمی دونم کِی... شونه هامو گرفت و گفت : نـانـاکو ازت خواهـش می کنم . تو باید منو به خاطر بیاری... ازت خواهش می کنم...

××از نگاه فوجـی××

نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم . شونه هاشو گرفتم و گفتم :
نـانـاکو ازت خواهـش می کنم . تو باید منو به خاطر بیاری... ازت خواهش می کنم... اشک توی چشمام جمع شده بود... نـانـاکو نباید منو فراموش میکرد . اونم فقط... فقط به خاطر یه اشتباه . چشمم به گردنبندش افتاد . اونو از گردنش باز کردنم و جلوش گرفتم . گفتم : اینو چی؟ اینم یادت نمیاد؟

××از نگاه نـانـاکو××

احساس کردم بدنم سست شد . اون گردنبند... اون خاطرات... اون پسر... و فقط یک جواب برای همه ی سوالا پیدا کردم... فوجـی... بی اختیار از چشمام اشک اومد . به گردنبند خیره نگاه می کردم . اون خاطرات ناقص... گفتم : فو... فوجـی... چشماش باز مونده بود . بغلم کرد و گفت : نـانـاکو... تو... تو منو به خاطر میاری؟؟؟ سرمو روی شونه هاش گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن... گفتم : متاسفم که فراموشت کردم...

[ دوشنبه 12 بهمن 1394 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30