تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت بیست و نهم - یک مدافع
تنیس صورتی قسمت بیست و نهم - یک مدافع
http://s6.picofile.com/file/8238341692/School_uniforms_blue_hair_anime_anime_girls_1600x1200_wallpaper_www_miscellaneoushi_com_122.jpg

درود! اینم قسمت جدید!

شرمنده دیر شد ~_~

خیالم راحت شد گذاشتمش!!

جاتون خالی با مدرسه رفته بودم مشهد!

حالا سریع بپرین ادامه...

برای قسمت بعد کامنتای این پست بالای 70 تا


××از نگاه رامونا××

واااااای که چقد این زنگ کسل کنندس... من اصلا از این درس خوشم نمیاد . واقعا خوابم میومد . دبیر همین طور داشت یه ریز حرف می زد . که یهو گفت : بچه ها کی می تونه این جمله ی انگلیسی رو ترجمه کنه؟ خوب میدونستم الان کی دستشو بلند می کنه!
ریونا دستشو برد بالا . شوگو طبق معمول که همیشه به دخترا تیکه میندازه گفت : واااااو . بچه ها استاد می خواد جمله ترجمه کنه . ریونا اصلا به روی خودشم نیاورد! رفت پای تخته و جمله رو ترجمه کرد . بلافاصله شوگو گفت : جَلَل زبان!!! همه ی پسرا زدن زیر خنده! ریونا اومد نشست سر جاش . به سمت شوگو برگشت و با لبخند آرومی گفت : شما پسرا کاری به جز مسخره کردن دخترا بلد نیستین؟ شوگو گفت : آآآآآآم... چرا! خندیدن به دخترا! دوباره همه ی پسرا زدن زیر خنده! ریونا هم با خونسردی تمام گفت : بهتره به جای این کارا حواست به درس باشه تا نمره ی پایانی زبانت مث پارسال دوباره 12 نشه! یهو کلاس رفت رو هوا!!! همه ، حتی پسرا شروع کردن به خندیدن . شوگو با حالت عصبانیت بدی به ریونا نگاه می کرد . نگاهش خیلی ترسناک بود...

...

بعد از کلاس داشتیم با بچه ها راه میرفتیم . مدرسه تموم شده بود و امروز تمرین واسه دخترا نداشتیم . رو به ریونا گفتم : نباید انقد سر به سر اون پسره بذاری... گفت : کیو میگی؟ شوگو؟ پووف... ولش کن بابا! گفتم : اما اون آدم خطرناکیه... گفت : نگران نباش من از پس خودم بر میام! دیگه تقریبا داشتیم از در مدرسه خارج میشدیم که... + واااایی... کتاب زبانمو جا گذاشتم . گفتم : اشکالی نداره فردا برش میداریم . گفت : نه! برمیگردم برش دارم . شما برین... فردا میبینمتون! خدافظ..! بدو بدو برگشت و رفت...

××از نگاه ریونا××

وااایی... نفسم گرفت... اوووف . آهااان پیدات کردم! کتابمو برداشتم و از کلاس اومدم بیرون . رفتم سمت آبخوری تا آب بخورم . سرمو که آوردم بالا... چی؟ شوگو بود . با اون دو تا پسر که همیشه همراهش بودن . گفت : حالا دیگه سر به سر من میذاری آره؟؟ باید ادب بشی تا یاد بگیری چطوری باید با من رفتار کنی... عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار... نمیدونستم باید چیکار کنم...

...

××از نگاه ایجی××

تمرین امروز خیلی خوب بود نه؟ اویشی گفت : هوم!! مثل همیشه پر انرژی ای! گفتم : با من میای بریم قسمت راهنمایی؟ گفت : آره ولی واسه چی میخوای بری اونجا؟ یه سری مدارک واسه آزمون علمی پارساله... باید اونا رو بگیرم! گفت : باشه بریم!

...

خیلی ممنون! تشکر کردم و اومدم بیرون . گفتم : اویشی آبخوری نزدیکه... از بعد تمرین آب نخوردم! بیا بریم اونجا . گفت : باشه . منم خیلی تشنمه! رفتیم سمت آبخوری . از دور دیدم چن نفر اونجان . اون پسرا... اون... اون ریونا بود . اون پسرا داشتن اذیتش می کردن . دوییدم و داد زدم : هی... شماها دارین چیکار می کنین؟؟ یکی از اون پسرا گفت : شوگو وضعیت خرابه... بدو بریم... بجنب... داد زدم : هــی شماها... صبر کنین ببینم . گفتم : صبر کنین . دوییدم پیش ریونا... گفتم : ریونا حالت خوبه؟ چن تا سرفه کرد و گفت : آقای کیکومارو... شما اینجا چیکار می کنین؟؟ گفتم : جاییت زخمی نشده؟؟ می خوای بریم درمانگاه؟؟ گفت : نه ممنون . گفتم : بیا بریم من تا دم خونه باهات میام...

××از نگاه ریونا××

گفتم : من خوبم... لازم نیست شما خودتونو به زحمت... که یهو دستمو کشید و گفت : گفتم تا دم خونه باهات میام... گونه هام سرخ شده بود... دیگه حرفی نزدم...

...

رسیدیم خونه... گفت : بیشتر مراقب خودت باش! سرمو انداختم پایین و گفتم : ممنون بابت کمک امروزتون... سرشو خاروند و با خنده گفت : من که کاری نکردم! دیگه باید برم! فعلا خدافظ... گفتم : خدافظ...

[ پنجشنبه 22 بهمن 1394 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30