تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت سی و یکم - اولین قرار باید مثل یک راز بمونه .
تنیس صورتی قسمت سی و یکم - اولین قرار باید مثل یک راز بمونه .
http://s7.picofile.com/file/8243903950/momokai_on_a_walk_by_pinkfirefly_d4sspxp6.jpg

کونیچوا !

اوهایــو ~_~

اینم از قسمت سی و یک!

وااااای نمیدونید سر جلدش مـــــــــــــردم!

بیچاره شدم تا به این شکلی که میبینید درومد!

راستــی! فک کنم یه سری دوستان آدرس وبو اشتباه اومدن!!

من یی سویـا هستم ^0^

ممنون از ساکورا جان که بدون F5 کامنت گذاشت!

یکم یاد بگیرید چیه همش یه شکلک میذارید بعد هــــــی F5 میزنید!

ببینم میتونید تا قبل از عید قسمت 32 رو هم ازم بگیرید یا نه!!

کامنتارم براتون پایین دادم n_n

در مورد آخرین جمله ی قسمت قبل هم باید بگم یکم این مخاتونو به کار بندازین!

یه چهار تا فیلم دیده باشین دو تا رمان خونده باشین ، میفهمید چی بهش گفته!!

ببینم کی بیشتر از همه کامنت میذاره و قسمت بعدو مال خودش میکنه!

آخخخخ چقد حرف زدم!! بپرین ادامــه..!

واسه قسمت بعد کامنتای این پست بالای 80 تا
××از نگاه نـانـاکو××

امشب قراره با ساکورا با هم بریم زمین تنیس زیر پل و یکم بازی کنیم... پیشنهاد اون بود منم قبول کردم . زنگ خونمون به صدا درومد... کیف تنیسمو برداشتم و رفتم دم در . ساکورا بود . به سمت زمین راه افتادیم . ساکورا گفت : نـانـاکو نگاه کن... انگار اونجا یه خبراییه . زمین تنیس خیلی شلوغه... اما... امشب چرا اینطوریه؟؟ گفت : منم نمیدونم بیا بریم نزدیک تر . به زمین تنیس که رسیدیم ، دو تا پسر توی زمین بودن . یکیشون گفت : کس دیگه ایم هست که بخواد با ما بازی کنه؟؟ رو به ساکورا گفتم : نظرت راجب یه بازی دبل چیه؟! با تعجب گفت : چی؟؟ بعد من با صدای بلند گفتم : ما هستیم . یهو اون دوتا زدن زیر خنده . بعد یکیشون گفت : ولی ما با دختر بچه ها بازی نمیکنیم!! گفتم : چیه نکنه میترسی ببازی؟؟ گفت : دختره ی... بعد اون یکی پسره گفت : کنان چطوره بهشون یاد بدیم که باید چطوری تنیس بازی کنن..! توی زمین وایسادیم . گفت : شما سرو بزنید . 15 - 0 به نفع تیم دخترا . پوزخند زدم و گفتم : نمیخوای درس دادنو شروع کنی؟؟ چیه..؟ نکنه مارو دست کم گرفتی . گفت : اما... اون... اون یه سرویس چرخشی بود... تو چطور تونستی اینکارو کنی؟؟ ساکورا گفت : تاحالا اسم سیگاکو به گوشت خورده؟؟ نـانـاکو بیا ادبشون کنیم . گفت : نـا...نـانـاکو؟؟ منظورت کاپیتان نـانـاکو از تیم سیگاکوعه؟؟ نه این امکان نداره . گفتم : ساکورا میسپرمش به تو . گفت : با کمــال میـل کاپتان! بعد نشستم رو زمین . اون پسره که اسمش کنان بود گفت : لعنتیا... ساکورا مـدام ازشون امتیاز میگرفت! 30 - 0  ، 45 -0 ، 1 ست به نفع تیم دخترا... 5 ست به نفع تیم دخترا . گفتم : هنوزم میخواین به بازی ادامه بدین؟؟ بهتر نیست تا آبروتون جلوی همه نرفته زمینو ترک کنید؟؟! از زمین رفتن بیرون . ساکورا گفت : باختن از یه دختربچه چه مزه ای داره؟؟! ساکورا گفت : چطور بود کاپتان نـانـاکوی مشهور از تیم سیگاکو؟؟! گفتم : حالا کارت به جایی رسیده که منو مسخره میکنی آره؟؟! اگه دستم بهت برسه ساکورا...!

...

××از نگاه ساکورا××

راکتمو گذاشتم توی ساکم . نـانـاکو گفت : بریم... با هم راه افتادیم . ساعت نزدیکای 12 شب اینطورا بود . هوا تاریک تاریک بود . رسیدیم به خونه نـانـاکو . نـانـاکو گفت : دیر وقته... مطمئنی نمیخوای باهات بیام؟؟ گفتم : نه ممنون خودم میتونم برم! گفت : باشه پس مراقب خودت باش ! فردا میبینمت . خدافظی کردم و به راهم ادامه دادم . نزدیک خونه که شدم از دور سایه ی دو تا پسرو دیدم . همون دوتا پسری بودن که باهاشون تنیس بازی کردم . یکیشون گفت : حالا مارو دست میندازی دیگه آره؟؟؟

××از نگاه موموشیرو××

کریستال رو به من گفت : ممنون مومو امشب خیلی خوش گذشت! گونه هام سرخ شده بود! امشب کریستال ازم خواسته بود با هم بریم بیرون . اولش خیلی نگران بودم ولی الان احساس میکنم به کریستال نزدیک تر شدم! همین طور که داشتیم میرفتیم از دور دیدم دو تا پسر دارن یه دخترو اذیت میکنم . رو به کریستال گفتم : هی کریستال اونجارو... گفت : مومو... اونجا... بلند داد زدم هی شماها دارین چه غلطی میکنید؟؟؟؟ تا صدای منو شنیدن فرار کردن... کریستال دویید طرف دختره . بعد گفت : حالت خوبه؟؟ اِ... ساکورا تویی؟؟ اونا کی بودن؟؟ ساکورا گفت : منو نـانـاکو باهاشون تنیس بازی کردیم و ازشون بردیم . بعد یهو اونا سر و کلشون اینجا پیدا شد . کریستال گفت : الان خوبی؟؟ چیزیت نشده؟؟ ساکورا گفت : نه خیلی به موقع رسیدین . بعد یهو نیشش تا گوشش باز شد!! ساکورا رو بهش گفت : چرا میخندی؟؟؟ ساکورا یهو زد زیر خنده..! بعد گفت : شما دوتا چرا با همین؟؟؟؟!
گفتم : نه اون طوری که فک میکنی نیست . کریستال گفت : نه ما آخه... گفتم : آره اصن ما یهو همو دیدیم... کریستال گفت : آره... نه ما که با هم نبودیـــ ، بد یهو ساکورا داد زد : باشه بابا سرم رفت!! کریستال گفت : میشه لطفا راجبش با کسی حرف نزنی؟؟؟ ساکورا گفت : پس حدسم درست بوده!! باشه من به هیچ کسی هیچی نمیگم!! بعدش از هم دیگه خدافظی کردیم و رفتیم... منو کریستال هردوتامون سرخ شده بودیم . رسیدیم به خونه ی کریستال... کریستال رو به من گفت : ممنون مومو امشب بهترین شب عمرم بود... سرمو انداختم پایین و گفتم : من که کاری نکردم که یهو...

[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 01:12 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30