تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت سی و دوم - کاش اینجوری نشده بود!
تنیس صورتی قسمت سی و دوم - کاش اینجوری نشده بود!
http://s3.picofile.com/file/8212140600/%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%B3_%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C_2.png

سلام دوستان..!!

بعد از مدت ها اینم قسمت جدید..!!

اولیـــن قسمت سال 95..!!

به خاطـر امتحانا نتونستم جلـد درست کنم..!!

اینم چون فردا امتحان انشا دارم تونستم تایپ کنم..!!

برای بار صدم میگم بالای 5 تا کامنت تکراری نفرستین .

نَگین قشنگ بود و فلان و فلان ؛ رمانو نقد کنید نظرتونو بگین...

نقصاشو بگین قسمتاییش که به نظرتون جالب بود و دوست داشتین و بگین .

چِمیدونم ازین جور چیزا..!!

خوب دیگه بپرین ادامه...

برای قسمت بعد کامنتای این پست بالای 100 تا

××از نگاه مینامی××

دوشنبه ضدحال ترین روز مدرسس... اوووف... من موندم سانیا چطور بدون اینکه حوصلش سر بره یا خسته بشه داره به درس گوش میده... خوش به حال نـانـاکو الان تو جلسه ی شورای دانش آموزیه... کم کم داشت خوابم میگرفت که زنگ تفریح به صدا در اومد... از جام پریدم و گفتم آآآخخخ جوون . همه خندیدن..!! یوکی_سنسی اخمی کرد و از کلاس بیرون رفت . ایششش دبیر ریاضیات انقد بداخلاق... به سمت میز سانیا دوییدم . دستشو کشیدم و گفتم : خوب بریم!! کلاسمون توی طبقه ی سوم بود . فک کنم اولین نفرایی بودیم که از کلاس زدیم بیرون! داشتم با سانیا حرف میزدم و عقب عقب راه میرفتم که یهو...

××از نگاه سانیا××

به حرفای مینامی گوش میدادم و لبخند میزدم..!! از دور ، زمین جلوی پله هارو دیدم که خیس بود . به پله ها نزدیک می شدیم . مینامی مشغول حرف زدن بود... داد زدم : مراقب باش . سرشو برگردوند ولی پاش لیز خورد و از پله ها پرت شد پایین . به سمش دوییدیم...

××از نگاه مینامی××

نفهمیدم چی شد..!! مشغول حرف زدن بودم که با صدای سانیا تا سرمو برگردوندم احساس کردم پام لیز و خورد و افتادم . صداهای زیادی میشنیدم . "حالت خوبه؟ مینامی؟ مینامی؟ صدامونو میشنوی؟" چشمامو باز کردم . کاش اینجوری نشده بود!!

××از نگاه سِنگوکو××

اومده بودم مدرسه ی سیگاکو تا تزوکا رو ببینم . رفتم سمت دفتر و گفتم که با تزوکا کار دارم . مردی که اونجا بود گفت که امروز یه جلسه مشترک بین اعضای شورای دانش آموزی راهنمایی و دبیرستان با حضور مدیره . بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت : فک کنم تا قبل از زنگ تفریح تموم میشه .  گفتم : ممنون!! چیزی به زنگ تفریح نمونده بود . از پله ها بالا رفتم . آآآم... فک کنم گفت جلسه توی طبقه ی سوم اتاق جلساته . اتاق جلسات!!! خوب مگه همون دفتر مدیر چه ایرادی داره؟! رفتم طبقه ی سوم و منتظر موندم . ولی هرچـی صبر کردم کسی از اتاق بیرون نیومد . چن بار خواستم در بزنم و داخل برم ولی با خودم گفتم درست نیست وسط جلسه . زنگ خورد . منم واسه اینکه نخوام واسه بچه ها توضیح بدم که کی هستم و چرا اومدم سریع از پله ها پایین رفتم...

...

داشتم از پله های پایین میومدم که یهو یه صدای فریاد شنیدم . درست از پشت سرم . فاصله ی شاید کمتر از دو متر . برگشتم و دیدم یه دختر با موهای مشکی بلند دو گوشی بسته شده داره به سمت پایین پرت میشه . چون فاصله ی زیادی با من نداشت سعی کردم بگیرمش و نذارم بیفته ولی زمین خیس بود و پام لیز خورد . نگران بودم سرش به جایی نخوره واسه همین محکم توی بغلم فشارش دادم و دو تایی از پله ها پرت شدیم پایین...

××از نگاه مینامی××

داد میزدم بیدار شو بیدار شو . سرش به نرده برخورد کرده بود و همینطور داشت خون میومد . خوشبختانه یا متاسفانه ناظممون اون لحظه اونجا بود . گفت : این پسر کیه؟ اینجا چی کـ...؟ بعد سریع موبایلشو از جیبش در آورد و به اورژانس زنگ زد . روی تخت گذاشتنش و خواستن ببرنش که گفتم : منم میخوام بیام . ناظممون گفت : نمیشه . داد زدم و گفتم : اون به خاطــر من اینجوری شده پس منم باید بیام . به هر زوری بود سوار ماشین اورژانس شدم . اولش اجازده نمیدادن بیشتر از یه نفر تو اورژانس همراهش بره ولی از اونجا که من خیلی ریزه میزه ام و کلی خواهش و اصرار کرده بودم اجازه دادن سوار شم . سوار ماشین شدم . خیلی نگران بودم . اشک توی چشام جمع شده بود . صحنه ای که منو تو بغلش... صورتم سرخ شد . سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم و بعد محکم با دوتا دستام کوبوندم تو صورتم . به بیمارستان رسیدیم . خیلی نگران بودم . سرشو پانسمان کردن ولی هنوز بیهوش بود . بیرون اتاق منتظر نشسته بودم . نتونستم جلوی کنجکاوی خودمو بگیریم و رفتم تو اتاقش . تاکومی_ساما رفته بود تا هزینه رو حساب کنه . البته از بودجه ی مدرسه!! دکترا گفتن هرکس دیگه ای جای اون بود حتما سرش خورد میشد ولی اون جمجمش حتی یه تَرَکم برنداشته . واسه همین وقتی بهوش اومد میتونیم ببریمش . از لای در داخلو نگاه کردم . رفتم تو و روی صندلی کنار تختش نشستم . سرمو پایین انداخته بودم . گفتم : چرا؟ چرا اینکارو کردی؟ تو میتونستی جاخالی بدی و نیفتی . آرنجش مث تکیه گاه رو تخت بود ؛ دستشو بالا آوردم و سرمو روی کف دستش گذاشتم . چرا؟ چرا؟

...

حدودا پنج دیقه گذشت که احساس کردم یه چیزی داره لای موهام تکون میخوره . با شتاپ از جام پریدم و رفتم عقب . صورتم سرخ شده بود . دیدم به هوش اومده . آروم آروم رفتم نزدیکش . دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم : میتونی منو ببینی؟ داد زد و گفت : من هیچ جارو نمیبینم . داد زدم : چــییی...؟؟؟ درست نگاه کن . تو باید ببینی . گفت : فقط یه چیز میبینم . گفتم : چی؟ چی؟ اون چیه؟ دستمو گرفت و با نیشخند مسخره ای گفت : یه دختر خوشگل که کنارم وایساده . صورتم سرخ تر از قبل شد . دستشو پرت کردم و گفتم : چشم دریده... خواستم از اتاق برم بیرون ولی... برگشتم و گفتم : سرت خیلی درد میکنه؟ گفت : نه زیاد... او راستی ببخشید!! یادم رفت خودمو معرفی کنم! من کیوسومی سِنگوکو هستم! از دبیرستان یامابوکی . گفتم : میتسویا مینامی . از سیگاکو . ممنون که جونمو نجات دادین . تعظیم کوتاهی کردم . گفت : من عاشق اینم که جون دخترا رو نجات بدم! تو دلم گفتم : پسره ی عوضی... همون موقع تاکومی_ساما اومد تو اتاق . گفت : پسر تو بهوش اومدی؟؟ خیلی مارو ترسوندی . لبخندی زد و گفت : خیلی متاس... مینامی... از پات داره خون میاد . اول از همه جا خوردم . چقد زود خودمونی شده بود . "مینامی"؟؟ به ساق پام نگاه کردم . راس میگفت . داشت ازش خون میومد . تاکومی_ساما ترسید و گفت : هـ..هـ...همین جاااا بشششین مـمـمن میرم پـ...پرستارو بیارم . از ترس لُکنت گرفته بود!! دویید و از اتاق رفت بیرون . سنگوکو گفت : فک کنم این ناظمتون ازیناس که خون میبینه غش میکنه!! خندم گرفت . سریع خندمو جمع و جور کردم . گفت : چه خنده ی قشنگی داری! بهش نگاه کردم و لبخند زدم . اون روز بعد از بیمارستان دیگه مدرسه نرفتم . تاکومی_ساما گفت برم خونه و استراحت کنم .

...

ساعت طرفای عصر بود... حدودای 5 و 6 . نـانـاکو و سانیا بعد از مدرسه اومدن خونمون . جفتشون خیلی نگران بودن .

...

تو اتاقم بودیم و رو تختم نشسته بودیم . نـانـاکو روی صندلی میز کامپیوترم نشسته بود . سانیا با آرنجش به شونم زد و با نیشخند گفت : خیلی شانس داریا!! نـانـاکو گفت : والا... حالا اگه من بودم مطمئننا رو تاکومی_ساما میفتادم... سانیا گفت : تو یکی بعد از اون بازی تنیس دیگه حرف از شانس نزن که خیـــلی شانس داری!!

...

سانیا و نـانـاکو طبق معمول داشتن باهم کل کل میکردن! منم لبخند میزدم!! تو دعوای اون دوتا ترجیح میدادم بی طرف باشم!! یه چیزی ذهمو خیلی مشغول کرده بود . اون عکس العمل... اون رفتار... اون لبخندا... اون شوخیا... خیلی برام مبهم بود . حس خیلی عجیبی داشتم .

[ یکشنبه 9 خرداد 1395 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30