تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت سی و سوم(قسمت آخـر) - عشق ابدی...
تنیس صورتی قسمت سی و سوم(قسمت آخـر) - عشق ابدی...
http://s6.picofile.com/file/8258500984/8.jpg

سلام بچه هااااا

واااااااااااای دلم میخواد جیــــــــــــــــغ بکشم!!

این قسمت از چیزی که فک میکردم قشنگ تر شد...

اشکــــــــــــــــ شوووووووق

این رمان بالاخره بعد از 335 روز و 15 ساعت و 33 دقیقه تموم شــــددددد

ممنون از همه ی کسایی که منو واسه نوشتن این رمان همراهی کردن...

ببخشید اگه بعضی اوقات قسمتای جدید و دیر به دیر گذاشتم!!

ببخشید اگه کامنتا تو بعضی قسمتا زیاد بود!!

هیچی نمیگم فقط صدای آهنگ وبو زیاد کنید و بپرین ادامه...

10 سال بعد


××از نگاه نـانـاکو××

کیتی همین جوری که با دستاش خودشو باد میزد گفت : واااای خدا من خیلـــی استرس دارم!!! دارم میپزم... سانیا گفت : الان هاروکـا باید استرس داشته باشه نه تو!! آخه تو چرا استرس داری؟! گفت : خودمم نمیدونم و همین طور خودشو باد میزد. به لباسای یه مدلی که تنمون بود نگاه کردم. لباسای سفید با دامن بلند پف دار اکریلی که جلوی نور خورشید برق میزد و تاجایی که رو سرمون گذاشته بودیم تکمیلش میکرد. همه منتظـر بودیم... منتظر هاروکـا. بالاخره اومـد. بازوی هانا که همراهیش میکرد و گرفته بود و راه میرفت. مث فرشته ها شده بود... طور سفید رو صورتش شرم گونه هاشو قایم کرده بود. همه از جاشون بلند شدن. نزدیک تر که شد پشت سرش راه رفتیم. جلو و جلو تر میرفتیم... همین طور به ریوما نزدیک و نزدیک تر میشدیم... هاروکـا دست ریوما رو گرفت و رو به روش وایساد... بالاخره داشتم داداشمو تو لباس دامادی میدیدم...

××از نگاه هاروکـا××

نفس عمیقی کشیدم و گلای رز سفید توی دسته گلمو مرتب کردم. هانا اومد و گفت : آماده ای؟؟ نفسمو فوت کردم و گفتم : آره. بازوشو گرفتم و روی فرش قرمز راه رفتیم. نـانـاکو و بقیه که قرار بود ساق دوشای من باشن خیلی خوشگل شده بودن. دامنای اکریلی شون برق میزن. پشت سر من حرکت کردن. هرچی جلوتر میرفتم استرسم بیشتر میشد. ضعف کرده بودم. دست ریوما رو که گرفتم ، یهو همه ی استرسام از بین رفت. حس خوبی کل وجودمو گرفته بود و...

احساس آرامش عجیبی و با ریوما تجربه کردم... همه دست میزدن و خوش حال بودن... به گذشته فکر کردم... انگار همین دیروز بود که نـانـاکو رو توی پارک دیدم... اشک توی چشمام جمع شده بود. نـانـاکو بهم نگاه میکرد و لبخند میزد. دوییدم و بقلش کردم...

میوسا گفت : عروس خانم نمیخوای دست گلتو پرت کنی؟؟!! گفتم : الان؟؟! سانایی با اون تیریپ مغرور همیشگیش گفت : نه پس فردا... چقد تو لباس ساق دوشی ناز شده بود! رامونا گفت : بجنب دیگه هاروکـا. کریستال گفت : مطمئنم که من میگیرمش و با موموچان ازدواج میکنم. ساکورا گفت : اما این امکان نداره. من به کایدو قول دادم که حتما میگیرمش... کریستال گفت : تو الان چی گفتی؟؟؟ این دوتا منو خیلی یاد دو نفر میندازن. به قیافه ی مومو و کایدو که از خجالت سرخ شده بودن نگاه کردم!

××از نگاه نـانـاکو××

هرچـی نگاه میکردم نمیتونستم مینامی رو پیدا کنم. اون چون خیلی خجالتیه گفت اگه میشه جزو ساق دوشا نباشه. بین مهمونا نبود... خدا میدونه با اون سنگوکوی منحرف کجان و دارن چیکار میکنن! زیر لبم خندیدم. سرم و برگردوندم؛ ریوگا که گونه هاش سرخ شده بود همین طور که بالا رو نگاه میکرد و صورتشو میخاروند به سانیا گفت : خـ...خــیلی خوشگل شدی... سانیا ام لبخند زد و گفت : ممنونم. رامونا با کتفش محکم به سانیا زد و گفت : ممنونم؟؟! فقط همین؟؟؟! بعد حولش داد تو بقل ریوگا! هر دوتاشون که از خجالت سرخِ سرخ شده بودن از هم فاصله گرفتن!!! ریونا ام با صدای بلند بهشون میخندید!!! سانیا به رامونا گفت : نذار برم ایجی رو صدا کنما... کلا ساکت شد بچه!! تا آخـر مراسم هیچی نگفت!!

صدای امیلی و آیکا رو شنیدم که به هاروکـا میگفتن باید دسته گلشو پرت کنه. کیمیتا داد زد : همه توجه کنید عروس خانم میخوان دسته گلشونو پرت کنن. هاروکـا پشت به ما وایساد و دسته گلشو پرت کرد. همه انتظار داشتن آروم پرت کنه واسه همین کنارش وایساده بودن. من که داشتم دنبال مینامی میگشتم خیلی ازش فاصله داشتم. دسته گلو دیدم که همین طور به من نزدیک و نزدیک تر میشد. سعی کردم بگیرمش ولـی داشت از بالای سرم رد میشد... واسه همین عقب عقب رفت تا بگیرمش... که یهو... پاشنه ی کفشای پاشنه بلندم و روی دامنم گذاشتم و تعادلمو از دست دادم و به سمت عقب افتادم.... چشمامو محکم بستمو و دستامو بالا گرفتم...

...


××از نگاه مینامی××

مراسم خیلی باشکوهی شده. بلند شدم تا برم نزدیک سانیا و بقیه که یهو با یکی برخورد کردم. سنگوکو؟؟؟ لیوان شربتی که دستش بود روی لباسم ریخت. با حالت عصبانی گفتم : دوباااره توووووو... لبخند ملیحی زد و گفت : متاسفم!! عمدی نبود!! گفت : بیا بریم من کمکت میکنم پاکش کنی... گفتم : لازم نکرده خودم یه کاریش میکنم. اما همینطور دنبالم اومد. بهش گفتم : دنبال من نیا... گفت : من که با تو کاری ندارم!! خوشبختانه یکم دستمال مرطوب همرام داشتم. ردش تقریبا پاک شد. به دیوار تکیه داده بودم و داشتم لباسمو پاک میکردم. سنگوکو اومد جلو و گفت : کمک نمیخوای؟؟ گفتم : نه... همین طور نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه... ساعِد دستشو بالای سرم به دیوار کوبید. گفت : مینامی... من دوست دارم... منم نامردی نکردم و محکم زدم تو صورتشو. بعد سرش داد کشیدم و گفتم : چه غلطااااااااااااااااااااا. فک کنم خیلی محکم زدم!! جا دستم روی صورتش مونده بود! دلم براش سوخت!! گفت : تو چرا یکم بلد نیستی مث دخترای دیگه رفتار کنی... پسر به این خوشگلی جذابی خوشتیپی داره ازت خواستگاری میکنه... گفتم : یکم خودتو تحویل بگیر! یهو منو کشید تو بقل خودش. سعی کردم از زیر دستاش بیام بیرون... اما یهو... پشیمون شدم. دستامو بردم پشتشو آروم بقلش کردم...

...

برگشتیم به مراسم... همه منتظـر بودن هاروکـا دسته گلشو پرت کنه! سنگوکو گفت : تو نمیخوای بگیریش؟؟! صورتم سرخ شد و سرمو کج کردم و به حالت جواب منفی تکون دادم. گفت : اشکال نداره... تو بدون اون دسته گلم مال منی... دلم میخواست از خجالت آب بشم برم تو زمین... سعی کردم هواس خودمو پرت کنم. کنجکاو بودم بدونم کی دسته گلو میگیره. هاروکـا بالاخره پرتش کرد. مسیر گلو دنبال کردم تا اینکه!! دیدم داره میره سمت نـانـاکو!! اما یهو از پشت افتاد. دستامو روی چشام گذاشتم و محکم فشار دادم...

...

سنگو رو شونم زد و گفت : هی اونجا رو نگاه کن...

××از نگاه نـانـاکو××

انتظار داشتم بیفتم زمین ولـی... ولـی نیفتادم... خیلی عجیب بود... چشمامو باز کردم. موفق شده بودم دسته گلو بگیرم! سرمو که برگردوندم، مرد خوشتیپی رو دیدم که توی دستاش افتاده بودم. کمکم کرد وایسم. فاصله ی بینمون خیلی خیلی کم بود. از توی جیبش یه چیزی درآورد و گفت : بانوی من... با من ازدواج میکنید؟؟ نمیتونستم چیزی رو که با چشم میبینم باور کنم... همه شروع کردن به دست زدن و بلند جیغ و هورا کشیدن. جمعیت سر از پا نمیشناخت... بهش گفتم : اما الان که... نذاشت حرفمو تموم کنم و منو محکم به سمت خودش کشید...

...

...

...

یک ذره فاصله ی بینمان از بین رفت و من با سر در چشمان او سقوط کردم...

                                                                 پایان

[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30