تبلیغات
فان کلوب انیمـه ای - تنیس صورتی قسمت پانزدهم - تنها یک گلوله
تنیس صورتی قسمت پانزدهم - تنها یک گلوله
http://s6.picofile.com/file/8217354776/Blood.jpg

سلام دوستان!

رمان خیلی داره حساس میشه...

امیدوارم خوشتون بیاد!!!

واسه قسمت بعد کامنتای این پست بالای 50 تا


ریوما : بچه شماها نمی خواد بیاین من خودم تنها میرم

هاروکـا : ما تا آخرش باهاتیم...

ریوما : اما...

میزوگی : تنهات نمی ذاریم.
شیرایشی ماشینو روشن کن...

فوجی : ماشین؟ ولی تو که هنوز گواهی نامه نداری .

شیرایشی : ماشین یکی از دوستامو قرض گرفتم .

تو بیابون

شیرایشی : گوشیم دیگه آنتن نمیده...

اُشیتاری : مال منم همین طور .

ریوما : این صدای چی بود؟؟

فوجی : نمی دونم اما حتما چیز مهمی نبود .

هاروکـا : نگا کن اونجان...

ریوما :
شیرایشی نگه دار.

هاروکـا در گوش ایجی : چرا اینا صورتاشونو پوشوندن؟؟

ایجی : احتمالا نمی خوان شناسایی بشن .

ریوما : پس چی شد؟ از باخت ما تو بازی آخر صرف نظر کردین؟؟

... : برد در یک بازی تاثیر زیادی روی نتیجه نداره.

ریوما : نـانـاکو کجاست؟؟

... : بیارش

از زبون هاروکـا :

[مرد قد بلندی نـانـاکو رو درحالی که چشما و دستاش بسته شده بود آورد و به سمت ما هل داده

ریوما که فک می کرد همه چی به خوبی و خوشی تموم شده خوش حال بود ولی...]

... : بزنش .

- چی؟؟ اما...

... : اون چهره ی مارو دیده پس باید بمیره... بزنش

[نـانـاکو داشت میومد که یهو... ریوما احساس کرد انگار دنیا رو سرش خراب شده باشه...

اون مرد تیری به کِتف چپ نـانـاکو زد و یهو همشون سوار ماشین شدند و فرار کردن

سر نـانـاکو به سنگ خورد و همین طور داشت ازش خون می رفت...

ریوما دویید و نـانـاکو رو روی پاش گذاشت... موهاش رو از جلوی صورتش کنار زد و

چشم بندشو باز کردن... همه مون دورش بودیم و داشتیم گریه می کردیم... آکتسو فوری از توی جیبش

چاغو در آورد و دستشـ ـو باز کرد]

نـانـاکو در حالی که داشت نفس نفس میزد دستشو بالا آورد و گفت : ررریوما... رریــووما منو...

[و یه دفه سرفه ای کرد که خون زیادی از دهنش بیرون اومد...

ریوما همین طور داشت گریه می کرد]

نـانـاکو : ریوما من... منو بـِ... بِبَخـ...

[و از هوش رفت]

فوجی نـانـاکو رو بلند کرد و به سمت ماشین دویید...

ایجی : این پنچَره...

شیرایشی : چی؟؟ پس اون صدا...

میزوگی : مال منم پنچره

[فوجی با تمام توانش دویید... ما هم باهاش می دوییم...

به بیمارستان که رسیدن فوجی نـانـاکو رو روی تخت گذاشت و فورا اونو به اتاق عمل بردن...

همه ی اعضا نگران بودن...]

فردا صبح

از زبون نـانـاکو :

[نـانـاکو چشمامو باز کردم... یکم تار میدیدم... سعی کرد بلند شه که یهو]

نـانـاکو : آخ... [کتفمو گرفتم...]

از زبون ریوما :

[کنار پنجره وایساده بودم که با صدای "آخ" نـانـاکو برگشتم . دوییدم سمتش]

ریوما : تو به هوش اومدی... حالت خوبه؟؟ آسیبی ندیدی؟؟؟

نـانـاکو : ببخشید من شمارو می شناسم؟؟ .......................................................

...................................................................................................................

......................................................................................................ادامه دارد

[ جمعه 17 مهر 1394 ] [ 06:56 ب.ظ ] [ ] [ کامنت () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30